پن:الو.... زهر مار؟
خروس جنگی: سلام. تویی پن؟
پن: آره منم، چطوری؟
خروس جنگی: این وقت شب زنگ زدی احوالپرسی؟
پن: نه بابا، زنگ زدم ببینم تو این کتاب ترس و نکبت رایش سوم رو خوندی؟ مال برتولت برشتو.
خروس جنگی: تو هم مارو گرفتی؟ آخه من کتاب خونم؟
پن: میگم تو میدونی اگه بخوای یه تیکه تیزابو بدی گربه بخوره چه جوری باید داد؟
خروس جنگی: میخوای تیزاب بدی گربه بخوره؟
پن: نه بابا، میگم اگه بخوای بدی.
خروس جنگی: گربه که تیزاب نمیخوره!
پن: خره، میگم فرض کن مجبوری بدی بخوره.
خروس جنگی: اگه مجبور باشم که خب به زور گربه رو میگیرم و تیزابو میکنم تو دهنش دیگه.
پن: اون وخ گازت میگیره و پنجول میندازه و تموم دست و بالتو زخمی میکنه که!
خروس جنگی: خره! مگه تو نمیگی اگه مجبور......
پن: خب همینه دیگه، اگه کتاب خون بودی میدونستی که راه بهتری هم هس.
خروس جنگی: مثلا؟
پن: مثلا این که گربه رو سر و ته کنی و تیزابو بذاری تو ماتحتش و ولش کنی. بعد چی می شه؟ گربه هه اون جاش می سوزه. اونم برا این که نسوزه، کله شو می کنه لای پاشو و تیزابا رو تا ته لیس میزنه و راحت می شه. وقتی همه رو خورد، می گه: آخیش، راحت شدم. ولی حواسش نیس که همه تیزابارو تا ته خورده!
خروس جنگی: خب حالا نصفه شبی زنگ زدی همینو بگی مسخره؟
پن: نه ، این قضیه بنزین منو یاد این مطلب انداخت. تو فکر کن بنزین لیتری 100 تومنو بخوای یهو بکنی 400 تومن. خب معلومه مردم چنگ و دندون نشون میدن. پس باید اول یه تیزابی به اسم کارت سوخت رو کرد تو ماتحتشون. بعد چی می شه؟ هیچی! ماتحتشون می سوزه.
خروس جنگی: یعنی دوگانه سوز میشن؟
پن: آره دیگه خره! هم دلشون می سوزه، هم اون جاشون. با ماهی 30 لیتر بنزینم که نمی شه زندگی کرد، اینه که می افتن به بازار سیاه و دلال و این پمپ بنزین اون پمپ بنزین و علاف شدن، که چی، که بنزینو با هزار درد سر و مکافات بخرن لیتری 500 تومن. بعد صاحاب گربه هه میاد می گه: پیشی عزیزم، الاهی قربونت برم، چرا میری سراغ این دلالای خدا نشناس؟ بیا من خودم لیتری 400 تومن میدم. بعد پیشی ی می گه : میوووو ... آخیش راحت شدم. خدا پدرتو بیامرزه که این قد به فکر ما پیشی های بیچاره هستی.
خروس جنگی: اصلا هم ربطی به هم نداشت.
پن: نداشت؟
خروس جنگی: نه که نداشت، مرتیکه لوس بی مزه، نصف شبی مردومو زابرا میکنی که تیزاب به خوردشون بدی؟ بگی بخواب عوضی.
ماجرایی که 5 رو پیش اتفاق افتاد....
دیروزداشتم تو خیابون پیاده راه می رفتم که پن رو دیدم
انگار دیوونه شده بود بهم گفت تو چه آرزویی داری گفتم این که از دست توی در پیت راحت شم اون خندید بعد بهم گفت: قصد دارم تموم طلا جواهرات رو زمین رو بخرم من بهش گفتم:
بی جا کردی من قصد فروش اون ها رو ندارم.خندید.به من گفت محمد. گفتم: کی بهت اسمم رو گفته؟گفتش خواهرت
نمیدونستم باید از دست کی عصبانی باشم خودش باعث شد که تو هنگامی که داشتم باهاش دوست می شدم ازش متنفر شم.
گفتم با خواهرم کی حرف زدی گفت دیروز اومدم خونتون نبودی از خواهرت پرسیدم.گفتم می خواهی اسمم را بدانی از خودم بپرس؟
گفت باشه حالا می تونم محمد صدات کنم
گفتم:نه.با تعجب گفت نه؟چرا
گفتم :همین که گفتم.با مظلومی نگام کرد و گفت :پس چی صدات کنم
گفتم: زهر مار
گفت :ولی...
محکم زدم تو سینش گفتم ببین اگه گوش نکنی موهاتو می چینما.بازم ترسید و با گریه فرار کرد.
تصمیم گرفتم دیگه کم تر از زمان خیلی قدیم حرف بزنم چون سال پیش فهمیدم پن هنوزم خیلی خره....برای همین حداکثر تا 2 سال پیش رو براتون می نویسم اگرم روزی دوباره دیدم پن سوتی داده براتون می نویسم
بابا ی من مثل من از بابای پن خوشش نمی اومد معمولا محل کار بابام زیاد گرد و خاک داره.یه روز بابای پن رفته بود بنگاه بابام که دنبال خونه بگرده وقتی دید بابام نیست روی میز نوشت خر بعدازظهر اون بابامو دید و بهش گفت اومدم نبودی ؟بابامم با قیافه ی حق به جانب گفت آره میدونم کارت ویزیتتو روی میزم دیدم...راستی بابای پن سرهنگ بود که از خارج اومده بود این ور ... اون رییس پادگان عمومم بود که رفته بود سربازی.عموی من هم از بابای پن خوشش نمی اومد و همیشه میگفت که مغروره
یه روز که توی خیابون تو گشت بود بابای پن بهش گفت:بگو ببینم وقتی یه سرباز و یه سرهنگ با هم رو به رو میشن کی باید زودتر سلام بگه عمومم سریع جواب داد
هر کدوم با ادب ترن(خداییش خانواده به من نرفتن)
میخوام براتون یه خاطره ی دیگه تعریف کنم:از من و پن
14 روز از مدرسه می گذشت و آخرین روز برای ثبت نام در کلاس بسکتبال.مامانم بهم گفت:باید حتما بسکتبال ثبت نام کنی... منو میگی حاضر بودم تو ورزش تجدید بیارم ولی با یه استخون هم بازی نشم ولی چاره ای نبود .بعدازظهر سریع بعد از باشگاه اومدم و داشتم جلو خانه گودال می کندماین بار کامیون کوچک زباله کشم را با خود آورده بودم خاک ها رو با بیلچه تو کامیون ریختم و پای گل های بنفشه خالی میکردم در همان حال خواهر کوچیکم آتنا کرم ها را از توی بیلچه ی من برداشت و وادارشان کرد با هم مسابقه بدهند .راستش اولش تعجب کردم که چه طور ممکنه یه دختر بدون ترس به کرم ها دست بزنه ولی وقتی یادم اومد که فقط 4 سالش است به این نتیجه رسیدم که چیزی سرش نمی شود.در همان حال به پایین خیابون نگاه میکردم شایدم فقط نگاه نمی کردم منتظر پن بودم که بلای تازه ای سرش بیاورم وقتی دیدم خبری نیست سوار دوچرخه ام شدم و به سمت پایین جاده رکاب زدم.نمی دونستم کجا زندگی میکنه همه جا رو گشتم و نا امید داشتم به خونه برمی گشتم فکر می کردم
اون روز نمیتونم یکم بخندم ولی یه دفعه یه صدا اومد (محمد)خونم به جوش اومد
هیچ کس به جز خودم اجازه نداشت محمد صدام کنه . دستشو به سمتم دراز کردولی همین که خواست با من دست دهد با انگشتم به پیشونیش سیخونک زدم.
خندید و گفت میخوای لاک پشتم رو ببینی . با این که دوست داشتم ولی گفتم نه
بعد به دکمه ی جدیدش اشاره کردم و گفتم دیگه روش چی نوشته گفت صلح
گفتم این چرند و پرند ها چیه.وانمود کردم می خوام دکمش رو بکنم.با دستش آن را پوشاند خندیدم و گفتم گولت زدم.دستش را کشید و جلوتر آمدوسوسه شدم و دومین دکمه را هم کندم بعد هم به شیوه ی خروسی با سر ضربه ای به او زدم
روی زمین افتاد و گریه کرد بهش گفتم مگه دختری که گریه میکنی(با عذر خواهی از بانوان)گفت نه ولی فهمیدم با یه کله گلابی دوست شدم اومدم 2 مرتبه بزنمش که دیدم بابا اومد .زهرا دختر همسایمون هم حرف قوطی کنسرو رو شنیده بود ای کاش
قلم پام خورد میشد و طرف پن نمی رفتم...تنها کارم این بود که حال پسر لاغر مردنی رو بگیرم.
می خوام یکی دیگه از دلایل بهم خوردن حالم از پن رو بگم: 13 روز بود که رفته بودم مدرسه همون اوایل به کسی رو نمی دادم مدرسه ما دولتی بود و بعد از ما دخترا می اومدن.من با دخترا هم مثل پسرا عمل میکردم و بهشون راه نمیدادم هر چی باشه خروس جنگی بودم دیگه... ولی همون اوایل یه دختر نظرم رو جلب کرد اون همیشه با یه دوست زشت میگشت که من با دیدن اون دختره یاد میمون و 100 البته پن می افتادم.ولی دختره مورد نظر من خیلی خوشگل بود و جالب بود که به من چشمک میزد تصمیم گرفتم برای اولین بار با یکی دوست شم یه جایی که خلوت بود رفتم پیشش و بهش گفتم با هام دوست می شی نگاه بدی به من انداخت برای اولین بار تو 7 سال زندگیم ترسیدم . با ترس گفتم ولی خود تو بودی که به من چشمک می زدی .اون اومد یه چک خوابوند تو گوشم و گفت:احمق دیوونه من مریضم پلکام خود به خود می پره می فهمی...می خواستم نشونش بدم بهم می گن خروس جنگی ولی دیدم اشتباهاز خودم بوده...برگشتم برم مدرسه که دیدم پن پشتمه زدم تو شکمش وگفتم خدا کنه کسی چیزی نفهمه...پن عوضی و شل تنها کسی بود که من رو در حالت ترس و چوب خوردن دید با اینکه میدونستم جرات نداره به کسی بگه ولی بازم ازش متنفرم,وقتی رفتم مدرسه فهمیدم اونم مدرسه ی من ثبت نام کرده و شمارشم 19 در کمال تعجب دیدم باید پیش من بشینه چون شماره ی من 20 بود...و قوانین مزخرف مدرسه...تو استعداد یابی ورزش هم دیدم مثل من تو بسکتبال قبول شدو قرار شد ما 2 تا با چهار پنج تا از بچه ها هر روز بریم سالن تمرین .... اون روز نحسی 13 برام آشکار شد و دیگه مثل قبل هیچ وقت از مامان بابام نپرسیدم چرا 13 رو بدر میکنیم؟!!!!!!!!!؟
این وبلاگ با نام خود منه آره تعجب نکن.اسم من خروس جنگیه
یقین دارم که داری می گی عجب دروغگوییه ولی لقب واقعی من همینه خروس جنگی.من الان دانشجوام.
اسم واقعی من محمده.اما همه حتی پدر و مادرم منو خروس جنگی صدا می کنن یا بهتره بگم 99% مردم.داستانش برمیگرده به وقتی که خیلی کوچولو بودم و اولین بار کلاه کاسکت برای عید هدیه گرفته بودم خودم چیزی یادم نیست ولی شنیدم وقتی عمو رضا برای عید دیدنی پیش ما اومد همین که از در وارد شد من خیز برداشتم و داد زدم (بو! بو! بو!)و با کلاه ام به جلو حمله کردم.
از قرار معلوم ضربه ای به دختر عموم زدم که از پشت در افتاد رو زمین ولو شد !ظاهرا دختر عموم کلی الم شنگه به پا کرد و دیگه حاضر نشد پاشو تو خونمون بزاره...
همون طور که گفتم خودم چیزی یادم نیست ولی وقتی یاد کارهای دوران کودکی ام می افتم حدس می زنم درست باشه.راستش را بخواهید من همیشه با همه چیز با قلدری رفتار کرده ام.یادتون هست گفتم 99%مردم خروس جنگی صدام می کنن
حتما با خودتون گفتید اون یه درصد دیگه چیه.پسری هست که خروس جنگی صدام نمی کنه برای همین خیلی کلافم کرده و این فقط یکی از دلایل کلافگی من از دست اوست .یادم می آد اولین باری که دیدمش 15 سال پیش بود زمانی که برای اولین بار می خواستم برام کلاس اول اون روز یه روز آفتابی بود داشتم توی محوطه ی جلوی خانه مان با یک بیلچه گودالی میکندم که صدایی شبیه صوت شنیدم سرم رو بالا گرفتم یه پسر بچه ی شاد و شنگول و البته لاغر مردنی رو دیدم که قدم زنان در پیاده رو پیش می اومد عجیب راه میرفت طوری که اول فکر کردم یه دختر بچس.
اون با سوتش یه آهنگ شاد مثل هی هی هی یا هو هو هو رو میزد
من تو اون زمان خیلی مغرور بودم و همچی رو مال خودم می دو نستم . با خودم گفتم پسره نی قلیون داره توی پیاده رو و ملک من قدم میزنه! یه دفعه یه فکری به سرم زد .انگار از آسمون بهم الهام شد نذار رد شه!بنابر این پریدم بیرون و جلوش سبز شدم!
اون چیکار کرد ؟نیشش رو تا بناگوش باز کرد و گفت:(صبح بخیر من همسایه ی جدیدتونم .2 تا اسم دارم یکی ایرانی اون یکی خارجی ).منو دیدی 2 تا شاخ درآوردم به چه بزرگی...بهش گفتم یعنی چی گفت آخه من از وقتی به دنیا اومدم خارج بودم گفتم حتما داره چرند میگه.اونم انگار فکرمو خونده بود گفت:
می تونی بری از پدر و مادرم بپرسی.ادامه داد که اسم ایرانیم
علی و اسم خارجیم پن هستش اسم تو چیه در همین لحظه دستش رو طرفم دراز کرد که با من دست بده.من شده بودم مثل زمانی که
شما خوندید اسمم خروس جنگیه دیگه داشتم دمم در میاوردم
بدون این که به سوال یا دستش توجه کنم گفتم(این دیگه چه اسمیه؟)اونم گفت: اسمم از پن ری لیز میاد.گفتم (چی چی؟!)
گفت پن ری لیز,یه مسابقه ی معروف دو است وقتی دنیا اومدم
ثبت احوال کشورم گفت نمی تونین فقط اسم ایرونی داشته باشین
برای همین بابا بزرگم این نام رو برام انتخاب کرد .تو دلم گفتم بابا بزرگش چه دیوونست چه اسم ضایه ای.اون گفت من قبلا تو داکوتای شمالی زندگی می کردم.(بعدا فهمیدم این شهر نزدیک آمریکاست)اون گفت مامانم تو 40 سالگی منو به دنیا آورد در واقع من بچه ی بی موقع هستم .تو دلم گفتم :اگه خفه خون نگیری
یه بچه ی دماغ پهن هم میشی .با این حال پرسیدم رو دکمت چی نوشته ؟گفت:به زبان انگلیسی نوشته من یه دم پشمالو هستم
قبل از این که بگم دم پشمالو یعنی چی ؟گفت :یعنی سنجاب, تو داکوتا یه عالمه سنجاب هست برای همین به اونجا ایالت سنجاب ها میگن.دیدم داره کلم مثل سماور روی اجاق می جوشه بیل رو به طرفش دراز کردم اونم بیلو تکون داد و طوری خندید که انگار خنده دار ترین سکانس فیلم مستر بین رو دیده بود . نمی دونم چرا ولی خندش کاسه ی صبرم رو لب ریز میکرد به طرف دکمه اش چنگ زدم و دکمه ی مسخره اش رو از پیراهنش جدا کردم و تو گودال انداختم و روش گل ریختم .اون هم خیلی ناراحت دور شد
فکر می کردم دیگه هیچ وقت پن عوضی رو نمی بینم ولی...