یادداشت های خروس جنگی

بخندید/ بخندانید /یاد بگیرید

+ طنز اون ور آبی

طنز های اون ور آبی خرووووس جنگی:

سیاست آمریکایی

یکی به پسرش می گه می خواهم برایت زن بگیرم. پسر می گه نه حالا باشه …

میگه : دختر بیل گیتسه ! نمی خواهی ؟ پسر لبخند میزنه و میگه : باشه!

بعد میره پیش بیل گیتس و می گه :دخترتو عروس نمی کنی؟ می گه نه !

میگه : پسر من معاون رییس جمهوره ها ! بیل گیتس لبخند می زنه و میگه :باشه !

بعد میره پیش رییس جمهور میگه : معاون نمی خوای ! میگه نه !

میگه : اگه داماد بیل گیتس باشه چطور ! رییس جمهور لبخند می زنه و میگه :باشه …..

 

 

سوال از بوش

جورج بوش در بازدید از یک مدرسه ابتدایی، وارد یک کلاس می شود و به بچه ها می گوید که می توانند هر سووالی دارند از او بپرسند یک پسر بچه دستش را بلند می کند.

جورج بوش می پرسد: اسمت چیه، کوچولو ؟

اسمم بیلی است و سه تا سووال دارم

سووال هایت را بپرس عزیزم .

اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟

دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟

سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟

همان لحظه زنگ تفریح می خورد و جورج بوش می گوید که بعد از زنگ تفریح به سووال و جواب ادامه می دهد. بعد از زنگ تفریح یک پسر بچه دیگر دستش را بلند می کند .

جورج بوش از او می پرسد: اسمت چیه، کوچولو؟

اسمم جانی است و پنج تا سووال دارم .

اول، چرا سلاح کشتار جمعی در عراق پیدا نشد؟

دوم، چرا با وجود اینکه رای ال گوربیشتر بود، شما رئیس جمهور شدید؟

سوم، چرا بن لادن پیدا نشد؟

چهارم، چرا زنگ تفریح بیست دقیقه زودتر خورد؟

پنجم، بیلی کجاست؟

 

باهوش ترین رئیس جمهور دنیا

هواپیمایی درحال سقوط بود و یک چتر نجات کم بود، بنابر این یک نفر باید فداکاری می کرد.

زین الدین زیدان یک چتر بر داشت و گفت : من بهترین فوتبالیست جهان هستم و باید نجات پیدا کنم این را گفت و پرید .

برد پیت هم یک چتر دیگر بر داشت و گفت: من محبوب ترین هنرپیشه جهان هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید.

جورج بوش هم یک چتر بر داشت و گفت: من باهوش ترین رئیس جمهور دنیا هستم و باید نجات پیدا کنم. این را گفت و پرید .

فقط دو نفر در هواپیما مانده بودند. یک پسر بچه نه ساله و پاپ ژان پل دوم…

پاپ گفت: فرزندم ! من عمر خودم را کرده ام و آینده پیش روی تو است. بیا این چتر را بردار و خودت را نجات بده …

پسر بچه گفت: احتیاجی نیست. اون آقاهه که می گفت باهوش ترین رئیس جمهور دنیاست، با کوله پشتی مدرسه من پرید بیرون …

 

رادیوی هوشمند

خانمی یک ضبط صوت هوشمند برای ماشینش خریده بود . مثلا وقتی می گفت " کلاسیک" رادیو به کانال موزیک کلاسیک می رفت یا وقتی می گفت "راک" ، رادیو روی کانال موزیک راک تنظیم می شد. یک روز که درحال رانندگی بود، یک ماشین دیگر می پیچد جلوش و زن داد می زند:

« احمق بی شعور!» همان موقع از رادیو کنفرانس مطبوعاتی بوش پخش شد .

 

جنگ جهانی سوم

شبی جورج بوش و تونی بلر به بار رفته بودند و سرگرم گفتگو بودند. یک نفر کنارشان نشست و پرسید که دارند راجع به چه موضوعی حرف می زنند

جورج بوش گفت: ما داریم جنگ جهانی سوم را طراحی می کنیم و قصد داریم پانزده میلیون مسلمان و یک دندانپزشک را بکشیم

مرد پرسید: برای چی می خواهید یک دندانپزشک را بکشید؟

جورج بوش روی شانه بلر زد و گفت: دیدی گفتم هیچکس راجع به کشتن پانزده میلیون مسلمان سووال نخواهد کرد .

 

ورود به بهشت

انیشتین، پیکاسو و جورج بوش با وجود چند دهه اختلاف در سالروز مرگ شان به دروازه بهشت رسیدند .

انیشتین زودتر از بقیه بالا رفت و به سن پیر گفت:من انیشتین هستم . سن پیر گفت: ثابت کن .

انیشتین هم از او خواست یک تخته سیاه و یک قطعه گچ به او بدهد. گچ و تخته سیاه فورا حاضر شد و انیشتین فرمول نسبیت را روی تخته سیاه نوشت و سن پیر گفت: آقای انیشتین! به بهشت خوش آمدید .

بعد از انیشتین، پیکاسو بالا رفت و به سن پیر گفت که کیست و سن پیر از او خواست که ثابت کند پیکاسو است. پیکاسو هم نقاشی معروفش گوئرنیکا را روی تخته سیاه کشید و به بهشت رفت.

نوبت به جورج بوش رسید. به سن پیر گفت: من جورج بوش هستم.سن پیر گفت: ثابت کن جرج بوش هستی، همانطور که انیشتین و پیکاسو همین کار را کردند

جورج بوش پرسید: انیشتین و پیکاسو چه کسانی هستند؟

سن پیر در بهشت را باز کرد و گفت: به بهشت خوش آمدی، جورج !

 

رویای بوش

یک روز صدام به بوش زنگ می زند و می گوید: جورج دیشب یک رویای زیبا دیدم. خواب دیدم که برج های دوقلو دوباره ساخته شده و نیویورک از همیشه زیبا تر است و روی هر ساختمان بلند یک پرچم بود .

روی پرچم چی نوشته بود؟

نوشته بود: الله اکبر

اتفاقا من هم دیشب خواب بغداد را دیدم که تمام ساختمان ها دوباره ساخته شده بود و بغداد حتی از زمان قبل از جنگ هم زیباتر شده بود. و روی همه ساختمان ها یک پرچم بود .

روی پرچم ها چی نوشته شده بود؟

نمی دانم. آخه بلد نیستم عبری بخوانم …

 

 

 

گروگان گیری

یک شب پسری در بزرگراه های آمریکا مشغول رانندگی بود که با ترافیک شدیدی متوقف شد.

همانطور که در ماشین نشسته بود، یکی به پنجره ماشین زد .

شیشه را پایین کشید و پرسید: چه خبر شده است؟

جورج بوش را گروگان گرفته اند و یک میلیون دلار برای آزادی اش خواسته اند و گفته اند که اگر پول را جمع نکنیم، او را آتش می زنند .

چقدر جمع کرده اید؟

حدودا بیست لیتر !!!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها: طنزستان


+ معما جالب

معما ی قرن:

از پدری پرسیدند آیا درست است که میگویند:

"زمانی فرا خواهد رسید که پسر ها بزرگتر از پدرشان خواهند شد؟"

 

گفت: اتفاقا این موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته کاری به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آنهاست.

پرسیدند: به چه دلیل؟

گفت: به این دلیل که برایتان شرح خواهم داد:

وقتی 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. یعنی 30 برابر او سن داشتم.

وقتی 2 ساله شد من 32 سال داشتم . یعنی 16 برابر او سن داشتم.

وقتی 3 ساله شد من 33 سال داشتم. یعنی 11 برابر او سن داشتم.

وقتی 5 ساله شد من 35 سال داشتم. یعنی 7 برابر او سن داشتم.

وقتی 10 ساله شد من 40 سال داشتم. یعنی 4 برابر او سن داشتم.

وقتی 15 ساله شد من 45 سال داشتم. یعنی 3 برابر او سن داشتم.

وقتی 30 ساله شد من 60 سال داشتم. یعنی فقط 2 برابر او سن داشتم.

می ترسم اگر به این منوال پیش برود به زودی از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!

 

 

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦


+ نامه

نامه ی مادر غضنفر به غضنفر:

گضنفر جان سلام !ما اینجا حالمان خوب است . امیدوارم تو هم انجا حالت خوب باشد .

 

این ناما را من می گویم و جعفر خان کفاش برایت مینویسد .بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 

وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم.پدرت توی صفحه حوادث خوانده بود که که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق می افته.ما هم 10 کیلو متر اینور تر اسباب کشی کردیم.اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد .آدرس جدید هم نداریم .خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست .پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان.

 

آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست همین هفته پیش دوبار بارون اومد،اولیش4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز .ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید .

 

گضنفر جان ،آن کت و شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم .آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد.ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم و جداگانه توی کارتن مقوائی برایت فرستادم

 

پدرت هم کارش را عوض کرده.میگه روزی 800،900 نفر ادم زیر دستش هستن . از کارش راصیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا ،چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه.

ببخشید معطل شدی .جعفر خان کفاش رفته بود دستشوئی حالا برگشت.

اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارق شد.هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره .فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بلاخره عمو شدی یا دائی.

راستی حسن آقا هم مرد!مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن،حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبر می کند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.

گضنفر جان برادرت تازگی ها توی تلویزیونش عاشق یه دختری شده هر روز موهاش را روغن کره می زنه میره روبروش میشینه حالا ما نمیدونیم این دختره از کجای تلویزیون برادرت اومده بیرون اصلا مال کدوم آبادی هست چشمم روشن ازش هم خواستگاری کرده من این نامه را یواشکی با همدستی همین آقا جعفر خان کفاش که سواد داره ازش کش رفتم ما که چیزی نفهمیدیم فقط از بعضی حر فاش فهمیدم که یه سر وسری با هم دارند ببین تو که عقلت میرسه دستت به جائی بنده میفهمی آدرس این دختره گور به گور شده کجاست که برادرت داره از عشقش میمیره فهمیدی زود خبرمون کن تا یه گندی دور از چشم ما بالا نیاوردند تا با عمو ها و دائی ها ت بریم خواستگاریش.

قربانت..مادرت.

راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خورده پول پست کنم،ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم

 

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها: طنزستان


+ 40 سال بعد بلاگفا

 

پیر پسر : اولین سالگرد درگذشت مرحوم مغفور پیر پسر ظنز نویس دلسوخته ی ناکام در منزل ایشان برگزار شد.بر روی قبر مبارک ایشان با خط زیبایی نوشته شده بود : بسی رنج بردم در این سال سی** ندادن مرا همسری پارسی. بسیاری از مشتاقان درگاه این پیر سفر کرده هر روز بر سر مزار او می آیند تا حاجت روا شوند.جوانان مجرد فراوانی از حضرتش شفا گرفته اند که در کتاب رکورد های گینس به ثبت رسیده است.التماس دعا

علی نق نقو : او که پس از چهل سال نق زدن به سرطان حنجره دچار شده بود به پاس رنج هایی که در زمینه طنز اجتماعی کشیده بود و حتی تا مرز پارگی نیز رفته بود به بیمارستانی در خارج از کشور اعزام شد.اما گویا در آنجا نیز عاشق پرستار بخش شده و به آموزش اتحاد های اول تا دوم به ایشان پرداخته بود.وی پس از بازگشت از سفر طی سخنانی اعلام کرد که تا اطلاع ثانوی به هیچ دختری اتحاد یاد نمی دهد زیرا قصد ادامه تحصیل در رشته ی اتحاد های سوم تا چهارم را دارد.به گزارش ایسنا و بی بی سکینه او قصد ازدواج با همان پرستار اجنبی را دارد و گویا سنگ هایشان را نیز با هم واکنده اند ایشالا مبارکا باشد دوستان همه کف مرتب ....

مرد تنها : او که اکنون دیگر پیرمرد تنها لقب گرفته پس از اینکه سال ها در آتش تنهایی سوخت بالاخره تصمیم به تجدید فراش گرفت!!! ما هم برای اینکه او تنها نماند یک عدد سیم کارت همراه اول به او هدیه دادیم (دیگر هیچ کس تنها نیست)

ارمغان : ایشان نیز پس از چهل سال تلاش شبانه روزی موفق به اخذ مدرک وزین دکترای خود شدند و در مصاحبه خود گفتند : اول از همه از خدا تشکر می کنم بعد هم از دوستای گلم به خصوص مرتضی عزیزتر از جانم که همیشه مشوق من بوده و دعاش مسافر راه من.از راه دور می بو ....مش (ی یا س انتخاب با شماست!!!) همگی در پناه حق باشید.

آرزو : او که چهل سال به دنبال جمع آوری عکس بازیگران داخلی و خارجی و اخبار سینمای ایران و دنیا بود بالاخره توسط یکی از کارگردانان مطرح دنیا به نام سیروس الوند برای بازی در نقش اول سیاهی لشکر انتخاب شد.امیدورام که بتونه از پس این نقش بربیاد براش دعا کنید.

یاسی وباران : یاسی پس از چهل سال بالاخره یک مطلب جدید برای وبلاگشان آپدیت کرد و این در حالی بود که باران بر اثر آپدیت های فراوان به درجه ی رفیع شهادت نائل گردیده بود! خدایش بیامرزد.

عزیزان سمیرا،غزال،مرجان که همگی در فراق یار می سوختند بالاخره پس از چهل سال انتظار در صف های طولانی گاز سوز شدند تا بتوانند از این نعمت خدادای بهرمند شوند.

دوستان از نوشتن این مطالب قصد توهین به کسی را نداشتم امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشید چون می دونید که همتون رو دوست دارم.موفق باشید.

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٥
تگ ها: طنزستان


+ فواید سیگار کشیدن

 - سیگار کشیدن باعث میشه شما هرچه سریعتر از شر سلامتی و زندگی به امید خدا خلاص بشید و بتونید پا به عرصه های جدیدتری از جمله جهان آخرت بگذارید و تجربه های جدید کسب کنید . 


2 – وقتی سیگار بکشین یه سرفه هایی میکنین به خدا همچین سر جیگرتون حال میاد انگار قولنج ریه تون رو گرفته باشن یعنی ششتون حال میاد . 

3– اونایی که سیگاری هستن بعد از یه مدت متوجه میشن که روابط عاطفی عمیقی با چای و نسکافه پیدا کردن . 

4– اگه سیگاری بشین برای مواقع بیکاری ، بیعاری ، بیخوابی ، بیداری ،بیزاری ، بیذاتی ، بیماری ، سیرابی ، لیوانی ، خیشاحی ( منظور همون خوشحالیه ) ، نیراحی (ناراحتی ) و سایر مواقع بهترین امکان رو در اختیار دارین . 

5– اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین و میتونین دوستان جدید زیادی پیدا کنین :

الف – وقتی شما جزء خریداران سیگار باشین دوستانی رو پیدا میکنین که از بس دوستتون دارن شما رو به شکل شیرینی میبینن ..
ب – وقتی شما جزء مصرف کنندگان سیگار باشین دوستان مهربونتون شما رو به شکل مگس میبینن .در نوع ب دوستی از طرف شما بسیار عمیقتر خواهد بود . 
6– اگه سیگاری بشین توی محیط های سربسته و عمومی از دست سیگاری ها حرص نمیخورین و این خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین .  .
.
7– وقتی سیگاری بشین ، میتونین توی مسابقه جهانی ترک سیگار شرکت کنین و کلی پول به جیب بزنین . 

8– اگه سیگاری بشین ، وقتی با اقوام و دوستان به پیک نیک میرین موقع روشن کردن آتیش میتونین روش روشن کردن کبریت در میان باد و بوران رو به اونا نشون بدین و خودتون رو به عنوان یک قهرمان ملی معرفی کنید .  .
.
9– اگه سیگاری بشین با سوپری سر کوچتون بیشتر رفیق میشین طوری که اگه یه روز نرین سراغش دلش براتون تنگ میشه . 

10– اگه مخفیانه سیگار بکشین میتونید با کوچه پس کوچه های اطراف خونه ، پشت بام ، زیر زمین و دیگر جاهایی که تا حالا زیاد بهشون توجه نکردین بیشتر آشنا بشین . 

11– وقتی مخفیانه سیگار میکشین با ادوکلن ، عطر و دئودورانت های ارزون قیمت و همچنین انواع آدامسهای p.k ، خروس نشان ، relax و غیره آشناتر میشین و به آدمی خوشبو با دندونای سفید مبدل بشین . 

12– هرچه بیشتر سیگار بکشین راحت تر میتونین از شر پولهایی که توی جیبتون سنگینی میکنه راحت بشین . 

13– اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ که هوای آلوده دارن راحتتر میتونین زندگی کنین

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٤


+ 2009

یهو نگاه میکنی می بینی خانواده ات
که 3 نفر بیشتر نیستن ؛ 4 یا 5 خط
موبایل دارن
  

واسه همکارت ایمیل میفرستی در
حالی که میز بغل دستی تو نشسته
  
 


رابطه ات با اقوام و دوستانی که
آدرس ایمیل ندارن رو به وخامت میره
و تو به سختی میتونی باهاشون
ارتباط داشته باشی


 

شما ماشینتون رو جلوی خونه تون
پارک میکنین ..بعدش موبایلتون رو
در میارین و به خونه زنگ میزنین که
بیان کمک و چیزایی که خریدین رو از
ماشین پیاده کنن .


 

 

وقتی خونه رو بدون همراه داشتن
موبایلتون ترک میکنین باعث میشه
استرس تمام وجودتون رو بگیره و
دوباره با عجله برگردین خونه تا
ورش دارین در حالی که قبلا بدون
موبایل 20-30 سال از عمرتون رو
گذروندین و بدون هیچ مشکلی
  


 
هر آگهی تلویزیونی یه آدرس
اینترنتی هم زیرش داره

 

 


صبحها قبل از خوردن چایی و قهوه
تون تا بلند میشین اولین کاری که
میکنین سر زدن به اینترنت هست

 

 

شما الان در حالی که این ایمیل رو
میخونین سرتون رو تکون میدین و
لبخند میزنین ....
 

 

 
شما دوباره برگشتین تا چک کنین که
شماره 7 رو داشته یا نه؟

 


 


و من مطمئنم که اگه شما دوباره به
بالا برگردین حنما شماره 7 رو پیدا
میکنین ....این مال اینه که شما بهش
توجه نکردین


 

 


شما دوباره بر میگردین بالا ولی
باز هم شماره 7 رو پیدا نمیکنین ..
البته که من با شما شوخی کردم و
این نشون میده که شما به خودتون هم
اعتماد نمیکنین و هرچی بقیه بگن
باور میکنین

 

 


و این قدر سرگرم خوندن این ایمیل
بودین که حتی توجه نکردین که این
لیست شماره 7 نداشت ..

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ دولت کتابسوزان

جشن کتابسوزان
دبیرکل نهاد کتابخانه‌های عمومی ایران اعلام کرده‌است، «طرح جمع‌آوری کتاب‌های منفی از کتاب‌خانه‌های سراسر کشور به زودی اجرا خواهد شد.» بنابراین از این به بعد - تا زمان نابودی کتابخانه‌های کشور- در کتابخانه‌ها فقط شاهد کتابهای مثبت خواهیم بود.

 

عضو کتابخانه: سلام. کتاب «چنین گفت زرتشت» رو می‌خواستم. کدش چنده؟

متصدی: این کتاب جمع شده. می‌خوای جاش چنین گفت معجزه هزاره سوم رو بدم؟

عضو کتابخانه: نه. پس لطفاً کتاب «رام کردن زن سرکش» رو بدید. اثر ویلیام شکسپیر.

متصدی: هیسس. اسم اون آدم رو دیگه نیاری ها. از اون کتاب‌ها هم اصلاً نداریم. می‌خوای جاش بیوگرافی فاطمه رجبی رو بهت بدم؟

عضو کتابخانه: نه بابا اونو که امور تربیتی مدرسه بچه‌م مجانی بهشون داده. اشکال نداره. لطفاً یه کتاب راهنمای آشپزی بدید.

متصدی: این کتاب‌ها رو هم چون تشخیص دادن که مال طبقه مرفهین هست جمع کردن. ولی در عوض کتاب راهنمای «چگونه دختر شانزده‌ساله در آشپزخانه به انرژی هسته‌ای دست یافت» رو برات میارم. خیلی عالیه، نویسنده قصه هم خود دکتر احمدی‌نژاده.

عضو کتابخانه: نه قربونت شم. اونو فیلمشو سه بار دیدم، کتابش به دردم نمی‌خوره. شما چی پیشنهاد می‌دین؟

متصدی: اگه کتاب علمی می‌خوای فعلاً فقط «خواص معجزه آسای اسید سولفوریک» تالیف ع. پورمحمدی رو داریم و "How can we change money to shit" از انتشارات بانک مرکزی را هم داریم.

عضو کتابخانه: کی حوصله خوندن این کتاب‌ها رو داره. کتاب سرگرم کننده ندارین؟

متصدی: جلد پنجاه و سوم سفرهای استانی رو ببر. پسرم خونده بود کلی خندیده بود. آخرش هم یه عالمه عکس‌های بامزه داره.

عضو کتابخانه: خوبه همینو بدین لطفاً.

متصدی: نداریم که الان. باید بری تو صف!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ دلیل

شخصی که خودش به هیچ چیزی معتقد نبود اصرار داشت که زنش به تمام مقررات شرع رفتار کند . از او پرسیدند : تو که خودت ایمان درستی نداری چرا می خواهی زنت متدین باشد ؟
گفت : چون یقین دارم که با کارهائی که کرده ام و اعمالی که انجام داده ام ، بعد از مرگ بی هیچ توقفی به جهنم خواهم رفت ، به همین دلیل می خواهم زنم به بهشت رود تا حداقل در آن دنیا از دستش راحت باشم

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ مرد و زن

نشانه های تشخیص زن و شوهر در پیاده روها


اول: اینکه آن مدل افراد که شما می گویید دست در دست هم می روند و ما دستهایمان از هم جداست.

دوم: آنکه آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند و ما رویمان به طرف دیگریست.

سوم :آنکه آنها هنگام صحبت کردن و راه رفتن با احساس با هم حرف می زنند و ما به هم هیچ احساسی نداریم! 

چهارم: آنکه آنها با هم بگو بخند می کنند و ما غمگینیم.

پنجم: آنکه آنها به هم چسبیده راه می روند و ما یکی از آن یکی جلو تر می رود.

ششم: آنکه آنها هنگام با هم بودن کیکی بستنی چیزی می خورند و ما هیچ نمی خوریم.

هفتم: آنکه آنها هنگام با هم بودن بهترین لبسهایشان را می پوشند و ما لباسهای قدیمی تنمان است.

هشتم: آنکه....

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ مردان

حوالی سال 1230 ه.ش:

مرد: دختره‌ خیر ندیده! تا نکشمت راحت نمیشم!

زن: آقا ، حالا یه غلطی کرد! شما بگذر. نامحرم که تو خونه مون نبوده.
حالا یه بار بلند خندیده!

مرد: بلند خندیده؟! اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا میخواد بره بقالی
ماست بخره! همش تقصیر توئه که درست تربیتش نکردی. نخیر نمیشه. باید
بکشمش! (بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و
دختر گناهکارشو می‌بخشه!)

زن: آقا خدا سایه شما رو هیچوقت از سر ما کم نکنه.

نیم قرن بعد ، سال 1280:

مرد: واسه من می‌خوای بری مدرسه درس بخونی؟! می‌کشمت تا برات درس عبرت
بشه!

زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می‌گیره‌ها! شکر خورد.
دیگه از این شکرها نمی‌خوره. قول میده!

زن: وای آقا تو رو خدا از خونش بگذرین. منو به جای اون بکشین! (بالاخره
با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر گناهکارشو
می‌بخشه!)

زن: خدا شما رو تا ابد واسه ما نگه داره.

یک قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1330:

مرد (بعد از گرفتن کمی زهر چشم و شکستن چند تا کاسه و کوزه!): چی؟!
دانشسرا؟! دختره چشم سفید حالا می‌خوای بری دانشسرا؟! مردم از فردا
نمیگن آقا رضا غیرتت کو؟!

 زن: آقا ، تو رو خدا خودتونو کنترل کنین. خدای نکرده سکته می‌کنین!
(بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و دختر
گناهکارشو می بخشه!)

زن: آقا الهی صد سال سایه تون بالای سر ما باشه.

حوالی سال 1360:

فریاد مرد خونه تا هفت خونه اونطرف تر میرسه که: بله؟! میخواد بره سر
کار؟! یعنی من دیگه انقدر بی غیرت و بدبخت شدم که دخترم بره سر کار ؟!

زن: حالا تو عصبانی نشو. دوستاش یادش دادن این حرفا رو! خدا تو رو برای
ما حفظ کنه.

همین چند سال پیش ، سال 1380:

مرد: کجا؟! می‌خوای با این مانتو آستین کوتاه و شلوارک (شلوار برمودا)
بری بیرون؟! می‌کشمت! من ، تو رو ، می‌کشم! زن: ای آقا ، خودتو ناراحت
نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین!

مرد: من اینطوری نیستم! دختر ، لااقل یه کم اون شلوارو پایین‌تر بکش که
زانوتو بپوشونه! نه ، نه ، نمی‌خواد! بدتر شد! همون بالا ببندیش بهتره!

زن: مرد خدا عمرت بده که درکش کردی!

چند سال بعد ، سال 1390:

مرد: آخه خانم این چه وضعیه؟ روزی که اومدم خواستگاری گفتم نمیخوام زنم
این ریختی لباس بپوشه ، گفتی دوره این امل بازیها تموم شده ، گفتم چشم!
تمام خونه و املاکم رو هم که برای مهریه به نامت کردم. حق طلاق رو هم که
ازم گرفتی. حالا میگی بشینم توی خونه بچه داری کنم؟!

زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق میگیری؟ تمام حقوقت
هم که برای کرایه تاکسی و خرج ناهارت و مهدکودک بچه و بنزین و جریمه
ماشین میره! حالا اگه بشینی توی خونه و از بچه نگهداری کنی هم خرجمون کم
میشه هم بچه عقده ای نمیشه! آفرین عزیزم. من دارم با دوستام میرم باشگاه
بولینگ! خدا سایه ات رو فعلا" روی سر ما نگه داره!

چند سال بعد ، سال 1400:

دختر: چی؟! چی گفتی؟! دارم بهت میگم ، ماشین بی ماشین! همین که گفتم. من
قرار دارم ماشینم می‌خوام. می‌خوای بری بیرون پیاده برو!

زن: دخترم ، حالا بابات یه غلطی کرد! تو اعصاب خودتو خراب نکن. (بالاخره
با صحبتهای زن ، دختر خونه از خر شیطون پیاده می‌شه و بابای گناهکارشو
می‌بخشه!)

زن: عزیزم خدا نگهت داره که باباتو بخشیدی!

دو قرن بعد از اولین رویداد ، سال 1430:

زن: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی! مثلا" بین دوستات به روشنفکری معروفی.
آخه چه اشکالی داره؟ اینهمه سال ما زنها بچه دار شدیم و به دنیا
آوردیمشون ، حالا با این علم جدید و تکنولوژی پیشرفته چند وقتی هم شما
مردها از این کارا بکنین! اصلا" مگه نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه
مردی بود کز زنی کم بود؟

مرد: پس لااقل بذار بیمارستان و جنس و اسم بچه رو خودم انتخاب کنم!

زن: دیگه پررو نشو هر چی هیچی بهت نمیگم!

نه ماه بعد وقتی مرد بچه بغل از بیمارستان به خونه میاد زن با عشوه میگه:
مرد من ، یعنی سایه تو تا به دنیا آوردن چند تا بچه دیگه بالای سر ماست؟

آینده ای نه چندان دور ، سال 1450:

چند تا مرد دور همدیگه نشستن و در حالی که سبزی پاک میکنن آهسته و در
گوشی مشغول بحث هستن: آره... میگن هدف این جنبش بازگردوندن حق و حقوق
ضایع شده مردهاست!

- حق با جمشیده... ببینین این زنها چقدر از ما سوء استفاده میکنن! تا
وقتی خونه بابامون هستیم که باید آشپزی و بچه داری و خیاطی یاد بگیریم و
توسری بخوریم! بعدشم بدون مشورت با ما زنمون میدن و زنمون هم استثمارمون
میکنه!

- آره... خب داشتم می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسمه و اعلامیه هاش هر
شب ........

در این هنگام به علت ورود خانم یکی از مردها ، بحث به زیاد بودن خاک و
علف هرزه قاطی سبزی ها کشیده میشه!

زن: زود باشین تمومش کنین دیگه! درست تمیز کن! من نمیدونم این سایه لعنتی
شما تا کی میخواد روی زندگی ما بمونه؟!

حوالی سال 1530 ه.ش:

رادیوی سراسری ، موج تله پاتی (صدای یه خانم): با اعلام ساعت نه شب شما
خانمهای عزیز را در جریان آخرین اخبار دنیا قرار میدهم. به گزارش
خبرگزاری بانوپرس ، دقایقی قبل سایه آخرین نمونه بازمانده از جنس مرد از
روی کره زمین محو شد! پس از پایان عمر این موجود از گونه مردها ، از این
پس نام و تصویر این مخلوقات را فقط در وب پیج های تاریخی و باستان شناسی
می توانید رویت نمایید. ساعت نه و پانزده دقیقه با خبرهای جدیدی در خدمت
شما بانوان محترم خواهم بود. دینگ دینگ!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ موفقیت

در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی و اقتصادی مجموعه تحت مدیریتش می‌سنجند، در ایران موفقیت یک مدیر را نمی‌سنجند، خود مدیر بودن نشانه‌ای از موفقیت محسوب می‌شود.
در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقت‌ها استعفا می‌دهند، در ایران عشق به خدمت مانع از این امر می‌شود.
در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع می‌کنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند، در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغل‌شان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است.
در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب می‌گردند، در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب می‌گردند، و حتا در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته می‌شود.
در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود. در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیس‌اش عوض شده.
در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته می‌شود. در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور می‌شود.
در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی می‌کند و حتا ممکن است محاکمه شود. در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری می‌گمارند.
در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام می‌دهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار می‌شوند. اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا می‌شوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.
در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامه‌ها آگهی چاپ می‌کنند، از بین درخواست‌های رسیده با برخی مصاحبه می‌کنند و سرانجام یکی را انتخاب می‌کنند. در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن می‌کنند!
در انگلستان معمولن زمان پایان کار یک رئیس و شروع کار نفر بعدی از ماه‌ها قبل مشخص است. در ایران، یک رئیس ممکن است خبر برکناری‌اش را همان روز بشنود!
در انگلستان، همه می‌دانند درآمد قانونی یک رئیس دانشگاه زیاد است، ولی در ایران مدیران و روسا انسان‌های ساده‌زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.
در انگلستان، شما استاد و رئیس دانشکده را به اسم کوچک صدا می‌زنید، در ایران استاد را با لقب‌هایش صدا می‌زنید و رئیس را صدا نمی‌زنید، چون به شما وقت ملاقات نمی‌دهد.
در انگلستان سابقه کار کافی برای تصدی یک مقام لازم است، در ایران مورد اعتماد بودن کفایت می‌کند

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ جالب

::امتحان پایان ترم::

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.
 
اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.
 
آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»
 
استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.
 
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...
 
آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ واقعیت تلخ

انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن. انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!! من مطمئنم که اینا انگلیسیند! فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا!! حتماً فرانسویند! ایرانیه میگه: نه لباسی، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر میکنن توی بهشتن!!! صد در صد ایرانین

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ گزینش

حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزینش فرد مناسبی برای انجام کارهای تروریستی کرد. این کار بسیار محرمانه و در عین حال مشکل بود؛ به طوریکه تستهای بیشماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتی قبل از آنکه تصمیم به شرکت کردن در دوره ها بگیرند، چک شد.
پس از بررسی موقعیت خانوادگی و آموزش ها و تستهای لازم، دو مرد و یک زن ازمیان تمام شرکت کنندگان مناسب این کار تشخیص داده شدند. در روز تست نهایی تنها یک نفر از میان آنها برای این پست انتخاب می گردید. در روز مقرر مأمور CIA یکی از شرکت کنندگان را به دری بزرگ نزدیک کرد و در حالیکه اسلحه ای را به او می داد گفت :
«ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرایطی اطاعت می کنی، وارد این اتاق شو و همسرت را که بر روی صندلی نشسته است بکش!»
مرد نگاهی وحشت زده به او کرد و گفت :
«حتما شوخی می کنید، من هرگز نمی توانم به همسرم شلیک کنم.»
مأمور CIA نگاهی کرد و گفت : «مسلما شما فرد مناسبی برای این کار نیستید.»
بنابراین آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالیکه اسحه ای را به او می دادند گفتند :
«ما باید بدانیم که تو همه دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. همسرت درون اتاق نشسته است این اسلحه را بگیر و او بکش»
مرد دوم کمی بهت زده به آنها نگاه کرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. برای مدتی همه جا سکوت برقرار شد و پس از 5 دقیقه او با چشمانی اشک آلود از اتاق خارج شد و گفت :
«من سعی کردم به او شلیک کنم، اما نتوانستم ماشه را بکشم و به همسرم شلیک کنم. حدس می زنم که من فرد مناسبی برای این کار نباشم.»
کارمند CIA پاسخ داد :
«نه! همسرت را بردار و به خانه برو.»
حالا تنها خانم شرکت کننده باقی مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند :
«ما باید مطمئن باشیم که تو تمام دستورات ما را تحت هر شرایطی اطاعت می کنی. این تست نهایی است. داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است. این اسلحه را بگیر و او را بکش.»
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتی قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صدای شلیک 12 گلوله را یکی پس از دیگری شنیدند. بعد از آن سر و صدای وحشتناکی در اتاق راه افتاد، آنها صدای جیغ، کوبیده شدن به در و دیوار و ... را شنیدند. این سرو صداها برای چند دقیقه ای ادامه داشت. سپس همه جا ساکت شد و در اتاق خیلی آهسته باز شد و خانم مورد نظر را که کنار در ایستاده بود دیدند. او در حالیکه عرق را از پشانی اش پاک می کرد گفت :
«شما باید می گفتید که گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم او را آنقدر با صندلی بزنم تا بمیرد

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ ستاناستفاده از شانس

مردی با اسلحه وارد یک بانک شد و تقاضای پول کرد
 
وقتی پولهارا دریافت کرد رو به یکی از مشتریان بانک کرد و پرسید : آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
مرد پاسخ داد : بله قربان من دیدم
 
سپس دزد اسلحه را به سمت شقیقه مرد گرفت و اورا در جا کشت
 
او مجددا رو به زوجی کرد که نزدیک او ایستاده بودند و از آنها پرسید آیا شما دیدید که من از این بانک دزدی کنم؟
 
مرد پاسخ داد : نه قربان. من ندیدم اما همسرم دید
 
نکته اخلاقی: وقتی شانس در خونه شما را میزند .... از آن استفاده کنی

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ عاقبت درس خوان ها

ژاپن: به شدت مطالعه می کند و برای تفریح ربات می سازد!

مصر: درس می خواند و هر از گاهی بر علیه حسنی مبارک، در و پنجره دانشگاهش را می شکند!

هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلی می شود و همزمان برادر دوقولویش که سالها گم شده بود را پیدا می کند. سپس ماجراهای عاشقانه واکشنی(ACTION) پیش می آید و سرانجام آندو با هم عروسی می کنند و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شود!

عراق: مدام به تیر ها و خمپاره های تروریست ها جاخالی می دهد ودر صورت زنده ماندن درس می خواند!
 
چین: درس می خواند و در اوقات فراغت مشابه یک مارک معروف خارجی را می سازد و با یک دهم قیمت جنس اصلی می فروشد!

اسرائیل: بیشتر واحدهایی که او پاس کرده، عملی است او دوره کامل آموزشهای رزمی و کماندویی را گذرانده! مادرزادی اقتصاد دان به دنیا می آید!

گینه بی صاحاب!: او منتظر است تا اولین دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه بر و بچ هم قبیله ای درس بخواند!

کوبا: او چه دلش بخواهد یا نخواهد یک کمونیست است و باید باسواد باشد و همینطور باید برای طول عمر فیدل کاسترو و جزجگر گرفتن جمیع روسای جمهوری امریکا دعا کند!

پاکستان: او بشدت درس می خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضویت القاعده یا گروه طالبان در بیاید!

اوگاندا: درس می خواند و در اوقات بیکاری بین کلاس؛ چند نفر از قبیله توتسی را می کشد!

انگلیس: نسل دانشجوی انگلیسی در حال انقراض است و احتمالا تا پایان دوره کواترناری!! منقرض می شود ولی آخرین بازماندگان این موجودات هم درس می خوانند!

ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال می کند! عاشق عبارت «خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! (فهمیدین به منم بگین) او چت می کند! خیابان متر می کند، ودر یک کلام عشق و حال می کند! همه کار می کند جز اینکه درس بخواند نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ خاندان شناسی

 خاله

 معنای لغوی: خواهر مادر

 معنای استعاره ای: هر زنی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

 نقش سمبلیک: یک خانم مهربان و دوست داشتنی که خیلی شبیه مادر است و همیشه برای
 شما آبنبات و لباس می خرد.

 غذای مورد علاقه: آش کشک.

 ضرب المثل: خاله را میخواهند برای درز ودوز و گرنه چه خاله چه یوز. خاله ام
 زائیده، خاله زام هو کشیده. وقت خوردن خاله خواهرزاده رو نمی شناسه. اگه خاله
 ام ریش داشت، آقا داییم بود.

 زیر شاخه ها: شوهر خاله: یک مرد مهربان که پیژامه می پوشد و به ادبیات و شکار
 علاقه مند است. دختر خاله/پسر خاله: همبازی دوران کودکی که یا در بزرگسالی
 عاشقش می شوید اما با یکی دیگه ازدواج می کنید یا باهاش ازدواج می کنید اما
 عاشق یکی دیگه هستید.

 مشاغل کاذب: خاله زنک بازی، خاله خانباجی.

 چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسکه.

 داشتن یک خاله ی مجرد در کودکی از جمله نعمات خداوندی است.

  عمه

 معنای لغوی: خواهر پدر

 معنای استعاره ای: هر زنی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر زنی که
 مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.

 نقش سمبلیک: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد ذیل: ۱- جواب همه ی فحش هایی که می
 دهید. مثال: عمته... ۲- جواب همه ی محبت هایی که می کنید. مثال: به درد عمه ات
 می خوره... ۳- توجیه کلیه ی بیقوارگی ها/رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای
 دخترخانم ها). مثال: به عمه ات رفتی. ۴- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذکر مثال
 معذوریم...

 غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

 ضرب المثل: ندارد (تخفیف به دلیل تعدد در نقش های سمبلیک).

 زیر شاخه ها: شوهر عمه: یک مرد پولدار که سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.
 پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران کودکی که در بزرگسالی حالتان را به هم می زنند.
 مشاغل کاذب: Match-Making

 چهره های معروف: عمه لیلا.

 ترجیع بند: دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست. (شما رو نمی دونم ولی من
 اینو از عمه ام می شنوم نه از خاله ام!)

 داشتن یک عمه که در توصیفات فوق صدق نکند جزو خوش شانسی های زندگی است دایی

 معنای لغوی: برادر مادر

 معنای استعاره ای: هر مردی که با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد/هر مردی
 که پتانسیل کتک خوردن توسط پدر را داشته باشد.

 نقش سمبلیک: یکی از معدود مردانی که هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی
 به شما می دهد، همیشه حرفهایتان را می فهمد و می شود پیشش گریه کرد.

 غذای مورد علاقه: فسنجون.

 ضرب المثل: عروس را که مادرش تعریف کنه، برای آقا داییش خوبه. اگه خاله ام ریش
 داشت آقا داییم بود.
 زیر شاخه ها: زن دایی: یک زن چاق و شاد که خیلی کدبانو است و جلوی مادر قپی می
 آید. پسردایی/دختردایی: همبازی دوران کودکی که در بزرگسالی مثل یک همرزم
 ساپورتتان می کنند.

 چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون.

 ترجیع بند: همه چیز زیر سر این انگلیساست.

 سعی کنید حتما حداقل یک دایی داشته باشید.

 عمو

 معنای لغوی: برادر پدر

 معنای استعاره ای: هر مردی که با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

 نقش سمبلیک: یکی از مردانی که شما همیشه باید بهش بوس بدهید و بعد بروید کارتون
 ببینید تا او با پدر حرفهای جدی بزند. یکی از مردانی که مادر به مناسبت آمدنش
 قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساکت شده، به فکر فرو می رود.

 غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت.
 ضرب المثل: عقد دختر عمو پسر عمو را در آسمان بستند.

 زیر شاخه ها: زن عمو: یک زن خوشگل که زیاد به شما توجه نمی کند و خودش را برای
 مادر می گیرد، دخترعمو/پسرعمو: همبازی دوران کودکی که اگر تا هجده-بیست سالگی
 دوام آورده باهاش ازدواج نکنید خطر را از سر گذرانده اید.

 مشاغل کاذب: بازی در قصه های ایرانی-اسلامی..

 چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.

 داشتن یک عمو ی پولدار خیلی خوب است*

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳


+ عشق در سال 3000

آقا خسته از سر کار برمیگرده در حالیکه مهره های کمرش قیلیچ قولوچ صدا می ده از منوی File روی Open کلیک می کنه تا در  باز بشه.User Name و Password رو وارد می کنه و به خونه Log in می شه و به همسرش میگه روغن چرخ داری عزیزم کمرم خیلی درد می کنه همسرش هم با مهربونی مهره های آقا رو روغن کاری می کنه.خانوم می گه عزیزم نهار پیچ و مهره پلو داریم با آی سی سوخته، گرم کنم برات شوهر می گه Hard Disk Full و اظهار هارد درد (همان دل درد خودمان) می کنه خانوم با آنتی ویروس کاسپرسکی که تازه آپدیتش کرده کل هارد دیسک شوهرش رو اسکن می کنه ولی چیزی Detect نمی شه به آقاش می گه برو یه Disk Cleanup انجام بده شاید بهتر بشی. او به توالت می ره و از منوی File گزینه ی Open رو انتخاب می کنه تا زیپ شلوارش باز بشه بعد می شینه و زور می زنه ..... یه مقدار خازن نپخته باعث شده بود هاردش دچار بدسکتور بشه که با بیرون ریختن اونها حالش بهتر شد. دوباره به داخل اتاق Log in کرد و خودشو به برق وصل کرد تا شارژ بشه. بعد از کمی استراحت از Start بر روی  All Program میره و از منوی Games بازی رو  Spider Solitaire انتخاب می کنه. همسرش از توی آشپزخونه با یه لیوان آب باتری داغ پیش همسرش می ره و میگه اینو بخور تا مدارات جون بگیرن.بعد از مدتی که شادابی رو تو مانیتور شوهرش می بینه یه فایل زیپ رو از طریق بلوتوث براش Send می کنه و بهش می گه عزیزم تولدت مبارک آقا مغزش برای چند لحظه هنگ می کنه و مدام ارور میده چون واقعا هیجان زده شده بود همسرش رو در آغوش میگیره و محتویات فایل رو Extract می کنه چند برنامه پرکاربرد مدیریتی و یه بازی فکری به همراه یه فایل فلش توش بود. آقا برنامه Media Player رو باز می کنه و یه آهنگ شاد می ذاره و شروع می کنه به حرکات موزون. بعد از کمی شادی دوباره خانوم می ره تا شام درست کنه یه کم ترانزیستور رو توی آب باتری می ریزه و می ذاره بپزه کمی هم بهش پودر CPU می زنه تا بوی ذق ترانزستور گرفته بشه و خوب مغز پخت بشه یک ساعت بعد غذا رو توی کیس می ریزه و روی میزی که آقا روش یه شمع برقی روشن کرده، می ذاره و دو نفری شروع به خوردنش می کنن.بعد از اینکه چهار هزار و هفتصد و پنجاه و ششمین قسمت افسانه جومونگ رو تماشا کردن به رختخواب می رن و از منوی System Tools با انتخاب گزینهFiles and Settings Transfer فایل های خودشونو به اشتراک می ذارن!!!! نه ماه از این ماجرا می گذره و اونها صاحب یه پسر کاکل زری می شن که اسمشو می ذارن گیگابایت. چند سال دیگه خدا به اونا یه دختر ناز می ده اسم اون رو هم می ذارن Asus . زندگی شون گرم و شاد شده و دو نفری مشغول ارتقا دادن فرزندانشون بودن که یک روز وقتی آقا داشت خودشو شارژ می کرد برق نوسان پیدا می کنه و CPU اش می سوزه خانوم فقط یک هفته بعد از همسرش دوام میاره و اون هم بر اثر فشار بیش از حد چند قطعه ی مهم مادربوردش می سوزه و می میره تا این داستان پایانی دراماتیک داشته باشد....

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ عشق در سال 3000

آقا خسته از سر کار برمیگرده در حالیکه مهره های کمرش قیلیچ قولوچ صدا می ده از منوی File روی Open کلیک می کنه تا در  باز بشه.User Name و Password رو وارد می کنه و به خونه Log in می شه و به همسرش میگه روغن چرخ داری عزیزم کمرم خیلی درد می کنه همسرش هم با مهربونی مهره های آقا رو روغن کاری می کنه.خانوم می گه عزیزم نهار پیچ و مهره پلو داریم با آی سی سوخته، گرم کنم برات شوهر می گه Hard Disk Full و اظهار هارد درد (همان دل درد خودمان) می کنه خانوم با آنتی ویروس کاسپرسکی که تازه آپدیتش کرده کل هارد دیسک شوهرش رو اسکن می کنه ولی چیزی Detect نمی شه به آقاش می گه برو یه Disk Cleanup انجام بده شاید بهتر بشی. او به توالت می ره و از منوی File گزینه ی Open رو انتخاب می کنه تا زیپ شلوارش باز بشه بعد می شینه و زور می زنه ..... یه مقدار خازن نپخته باعث شده بود هاردش دچار بدسکتور بشه که با بیرون ریختن اونها حالش بهتر شد. دوباره به داخل اتاق Log in کرد و خودشو به برق وصل کرد تا شارژ بشه. بعد از کمی استراحت از Start بر روی  All Program میره و از منوی Games بازی رو  Spider Solitaire انتخاب می کنه. همسرش از توی آشپزخونه با یه لیوان آب باتری داغ پیش همسرش می ره و میگه اینو بخور تا مدارات جون بگیرن.بعد از مدتی که شادابی رو تو مانیتور شوهرش می بینه یه فایل زیپ رو از طریق بلوتوث براش Send می کنه و بهش می گه عزیزم تولدت مبارک آقا مغزش برای چند لحظه هنگ می کنه و مدام ارور میده چون واقعا هیجان زده شده بود همسرش رو در آغوش میگیره و محتویات فایل رو Extract می کنه چند برنامه پرکاربرد مدیریتی و یه بازی فکری به همراه یه فایل فلش توش بود. آقا برنامه Media Player رو باز می کنه و یه آهنگ شاد می ذاره و شروع می کنه به حرکات موزون. بعد از کمی شادی دوباره خانوم می ره تا شام درست کنه یه کم ترانزیستور رو توی آب باتری می ریزه و می ذاره بپزه کمی هم بهش پودر CPU می زنه تا بوی ذق ترانزستور گرفته بشه و خوب مغز پخت بشه یک ساعت بعد غذا رو توی کیس می ریزه و روی میزی که آقا روش یه شمع برقی روشن کرده، می ذاره و دو نفری شروع به خوردنش می کنن.بعد از اینکه چهار هزار و هفتصد و پنجاه و ششمین قسمت افسانه جومونگ رو تماشا کردن به رختخواب می رن و از منوی System Tools با انتخاب گزینهFiles and Settings Transfer فایل های خودشونو به اشتراک می ذارن!!!! نه ماه از این ماجرا می گذره و اونها صاحب یه پسر کاکل زری می شن که اسمشو می ذارن گیگابایت. چند سال دیگه خدا به اونا یه دختر ناز می ده اسم اون رو هم می ذارن Asus . زندگی شون گرم و شاد شده و دو نفری مشغول ارتقا دادن فرزندانشون بودن که یک روز وقتی آقا داشت خودشو شارژ می کرد برق نوسان پیدا می کنه و CPU اش می سوزه خانوم فقط یک هفته بعد از همسرش دوام میاره و اون هم بر اثر فشار بیش از حد چند قطعه ی مهم مادربوردش می سوزه و می میره تا این داستان پایانی دراماتیک داشته باشد....

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: طنزستان


+ سلمونی

یه بنده خدایی رفت سلمونی (مجموعاً یه تار مو رو سرش بیشتر نداشت!)
سلمونی گفت چپ بزنم یا راست؟
آقاهه گفت: صاف بزن بالا بابا!
این قرتی‌ بازی‌ها به ما نیومده!!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩


+ سلمونی

یه بنده خدایی رفت سلمونی (مجموعاً یه تار مو رو سرش بیشتر نداشت!)
سلمونی گفت چپ بزنم یا راست؟
آقاهه گفت: صاف بزن بالا بابا!
این قرتی‌ بازی‌ها به ما نیومده!!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٩


+ فراری دادن موش

 توجه به اینکه اخیرا در برخی از خانه ‏های دانشجویی موش مشاهده شده است و موجبات سلب آسایش و آرامش و گاها رعب و وحشت دانشجویان عزیز را فراهم کرده است ، بدینوسیله نتیجه مطالعات و تحقیقات انجام شده جهت مقابله با موش به شرح زیر اعلام می‏گردد. به محض مشاهده موش در اتاق ، یکی از اقدامات زیر را انجام دهید :

بند 1- روش کاملا دانشجویی : پس از هماهنگی با هم اتاقی‏هایتان با کشیدن یک جیغ بلند ، دسته جمعی در را بازکرده از اتاق خارج شوید و دیگر هرگز به آن اتاق بازنگردید ................

بند 2- روش سرخپوستی : مقداری وسایل قابل اشتعال وسط اتاق جمع کرده ، آتش بزنید تا موش با دود آن خفه شود . سپس موارد بند (1) را انجام دهید ................................

بند 3- روش معرفتی : به موش بگویید در صورت عدم خروج وی خودکشی خواهید کرد . اگر با معرفت باشد از اتاق خارج خواهدشد . در غیر این صورت موارد بند (1) را انجام دهید ............................... .

بند 4- روش تعارفی : به موش تعارف کنید که امشب را پیش شما بماند . احتمالا شرمنده شده و تعارف شما را نمی‏پذیرد . دزصورتیکه تعارف را پذیرفت بند (1) را اجرا کنید................................ .

بند 5- روش قبیله گامبالا : تعدادی سلاح سرد تهیه کرده و به موش اعلان جنگ کنید . در صورتیکه موش نامبرده حرفه‏ای بوده و این حرف را جدی نگرفت بند (1) را انجام دهید................................... .

بند 6- روش دموکراتیک : پس از شرح فواید گفتمان برای موش ، از او خواهش کنید اتاق را ترک کند . اگر موش قبول نکرد بند (1) را انجام دهید .........................

بند 7- روش نه چندان دانشجویی : یکی از گربه ‏هایی که درکوچه دنبال غذا می‏گردند را برای شام به منزل خوددعوت کنید . در صورت موفقیت گربه در خوردن موش ، از او بخواهید از اتاق خارج شود . در صورت عدم موافقت گربه بدنبال راهی برای خارج کردن گربه باشید ( مطلب نحوه خروج گربه به زودی منتشر می‏گردد (...................................

بند 8- روش کمپینگ : در میان دوستانتان هر کدام که خانه ‏شان بهتر است را انتخاب کرده و به صورت دسته جمعی تا آخر ترم به خانه آنها بروید . در صورتیکه در خانه آنها هم موش مشاهده شد به بند (1) مراجعه کنید.......................... . .

بند 9- روش روانشناسی : به کارهای روزانه خود پرداخته و به موش بی ‏محلی کنید . او احتمالا ناراحت شده و خارج خواهد شد. در صورتیکه این هم جواب نداد راهی جز مراجعه به بند (10) برای شما باقی نمانده است......................................

بند 10- روش فاشیستی : مقداری از کباب سلف دانشگاه را در مسیر او قرار دهید تا از آن بخورد . این روش احتمال خطا ندارد . موش حتما خواهد مرد و اصلا نیازی به مراجعه به بند (1) ندارید

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸
تگ ها: طنزستان


+ حافظ طنزک

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانم

گفتم کجا روى تو گفتا خودم ندانم

گفتم بگیر فالى گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خیالى

گفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری؟

گفتا که مى سرایم شعر سپید بارى

گفتم زدولت عشق،گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب گفتا ، او نیز کله پا شد

گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش،گفتا که مِش نموده

گفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش

گفتا : خرید قسطى تلوزیون به جایش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره

گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل

گفتا که دست خود را بر دار از سر دل

گفتم ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بگو ز محمل یا از کجاوه یا دى

گفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادى

گفتم که قاصدک کوآن باد صبح شرقى

گفتا که جاى خود را داده به فاکس برقى

گفتم بیا ز هد هد جوییم راه چاره

گفتابه جاى هد هد،دیش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا به پست داده آورد یا نیاورد ؟

گفتم بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که ادکلن شد در شیشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى میخانه اى حسابى

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابى

گفتم : بیا دوتایى لب تر کنیم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸


+ ننه قمر

یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام ?ننه قمر? و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش ?دلربا? بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هایش حنا مى گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: ?اى ننه، مى گویند ?بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه ات، پایش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه ی شوهر سپرى کنم و من شنیده ام که یک دستگاهى هست که به آن مى گویند ?کامپیوتر? و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه ها برایم مى خرى یا این که چى؟?
ننه قمر ?لاحول? گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى زایى یا از این آدم آهنى هاى بدترکیب یا چه مى دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: ?اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و کارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.? به همین خاطر، از همان کله ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک ?آى دى? به نام ?دلربا آندرلاین تنها 437? براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق هاى ?یارو مسنجر?. به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه ی پیغام ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:

پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟

پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟

پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه ایم.

پژمان: بله ولى من براى ادامه ی تحصیل دارم ویزا مى گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى کنند.
دلربا: اوکى، درک مى کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟

پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.

پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟

پژمان: نه... اتفاقاً بى نظیرى. راستش نمى دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...

پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.

پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو ?بنده نگارنده? مى خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنیم...

ما از این افسانه نتیجه مى گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى گویند!
قصه ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه اش نرسید

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸


+ معما طنز

» اگر اسکلت از بالای دیوار به پائین بپرد چه می شود ؟

- هیچ وقت اینکار را نمی کند ، چون جگر نداره

» ژاپنی ها به گوساله چه می گویند ؟

- نی نی گاوا !!

» فرق بین عینک و تفنگ چیست ؟

- عینک را می زنند و می بینند ولی تفنگ را می بینند و می زنند

» دندان کرسی چه فایده ای دارد ؟

- در زمستان ما را گرم می کند

» چرا آب هنگام جوشیدن قل قل می کند ؟

- چون میکروبهای آن می سوزند و فریاد می کشند

» اگر قلب کسی ایستاد چه می کنیم ؟

- برایش صندلی می گذاریم

» اگر یک زنبور داخل دهان گربه رود ، گربه چه می گوید ؟

- میوز ...... میوز

» چرا دوچرخه خودش نمی تواند بایستد ؟

- چون خیلی خسته است.

» چطور میشود چهار نفر زیر یک چتر بایستند و خیس نشوند ؟

- وقتی هوا آفتابی باشد.

» چطور می توان یک پرنده را به راحتی کشت ؟

- آن را از بالای صخره به پائین پرتاب می کنیم.

» چرا بعضی ها نمی توانند یخ درست کنند ؟

- چون همیشه دستور العمل تهیه را فراموش می کنند.

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸


+ اس ام اس بارونه وبلاگ خروس جنگی

امروز با یه عالمه جوک و اس ام اس اومدم

شما میتونین بعضی از اون ها رو تو ادامه مطلب بخونین:

 

 

 

 

 زندگی مثل بازی شطرنجه... البته توخیلی بچه ای، برو همون منچتو بازی کن!

: اگه عاشق شدی و می خوای به عشقت برسی به نکات زیر توجه کن:
...
...


....


....
ای شیطون! مچتو گرفتم! حالا طرف کیه؟

 

در قلبتو واسه کسی بازنکن، چون اونی که دوستت داره خودش کلید داره.

 

زندگی آنقدر عجیب نیست که شما تصور می کنید... زندگی آنقدر عجیب است که شما نمی توانید تصور کنید.

اگه دیدی یه روز یه پرنده اومد رو شونه ات نشست ..تعجب نکن ..واسه این که من آدرس زیباترین


گل دنیا رو بهش دادم ..بزار یه کمی استراحت کنه ..میره به اون آدرسی که من دادم بهش

 

 تو توی دماغ من چی کار می کنی؟
...
...
...
جنبه شوخی داشته باش!
...
...
...
خواستم بگم: تو نفس منی!

 

 می دونی فرق تو با میرزا نوروز چیه؟
میرزا نوروز پول داشت، کفش نمی خرید، تو موبایل داری SMS نمی دی!

 

یه نفر تو مسابقه بیست سوالی شرکت میکنه، قبل از مسابقه بهش میگن:
ببین جواب ژاندارمریه ولی همون اول نگی که ضایع بشه، یه چند تا سوال اولش بکن بعد جوابو بگو.
مسابقه شروع میشه، یارو میپرسه: جانداره؟
مجریه میگه: نه.
یارو میگه: مِریه؟
میگه: نه.
یارو میگه: جاندارمریه؟

 

انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمیزند که
خیال میکند دیگران را فریب داده است !!!

 

انجیر رو به یارو نشون می دن ، می گن این چیه ؟
می گه آلو بوده چلوندن ،
تو زعفرون خوابوندن ،
بهش کنجد مالوندن ،
یه چوب بهش چپوندن ،
تازه شده گلابی.

 

سه تا دیوانه هم اتاقی بودن یک روز خبر آوردن که دوتاشون بالا پایین می پرن و میگن که ما سیب زمینی هستیم و داریم تو روغن سرخ میشیم
و سومی ساکت نشسته !
رییس بیمارستان هم طبق معمول رفت که این دیوونه رو مرخص کنه.
پرسید تو چرا با دوستات نیستی ؟
اون هم گفت : آخه من کف ماهیتابه چسبیدم
.................................................

 

مهربانی را وقتی دیدم که
کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد
...................................
اگه داشتن شخصی در قلبمون خیلی راحته
ولی این که تو قلب کسی خودتو نگه داری خیلی مشکله
پس قدر قلبی که تو رو تو خودش نگه داشته بدون
.........................................
نسل سوم ؛ بد شانس ترین نسل تاریخ ایران :‌
تو نوزادی شیر خشک نایاب شده بود...
تو بچگی هم دوران جنگ بود...
دوران تحصیل هم هر چی طرح بود رو ما امتحان کردن...
نظام قدیم، نظام جدید، نظام خیلی جدید...
رسیدیم دانشگاه سهمیه ها بیداد کردن...
فارغ التحصیل شدیم به خاطر زیاد بودن جمعیت کار پیدا نشد...
خواستیم ماشین بخریم بنزین سهمیه بندی شد


.........................................
 


تلاش برای فراموش کردن کسی که دوستش داری درست مثل این می مونه که
کسی رو که تا حالا ندیدی رو بخوای به خاطر بیاری
.........................................................
سال موش بر شما مبارک ،
سفره تون پر پنیر، مسیرتون بی تله ، زندگیتون خالی از گربه ، دمتون بی جارو
............................................................
موقعی که داری واسه بدست آوردن کسی میدوی آروم بدو
چون شاید یکی هم داره واسه بدست آوردن تو میدوه
............................................................
سعی نکنیم بهتر یا بدتر از دیگران باشیم، بکوشیم نسبت به خودمان بهترین باشیم
....................................................
خدایا! ما اگر بد کنیم،تو را بنده های خوب بسیار است،
تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگر کجاست ؟
...................................................
وقتی کسی ناراحتت می‌کنه 42 تا ماهیچه استفاده میشه تا اخم کنی،
اما فقط 4 تا ماهیچه لازمه تا دستت رو دراز کنی و بزنی پس کله‌اش

................................................
همه زندگی فقط 3روزه :
اومدن - بودن - رفتن .
من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم
اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم
.........................................................
عشق نمی پرسه تو کی هستی؟
عشق فقط میگه: تو مال منی .
عشق نمی پرسه اهل کجایی؟
فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .
عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟
فقط میگه: باعث می شی قلب من بتپه
...................................................
...اگه اهل حالی.اگه خیلی باحالی.یه اف بذار ببینم در چه حالی؟
...........................................
اگر تمام درد های دنیا را نردبان کنی ، دستت به سقف دلتنگی من نمیرسد .
.............................................
یارومیره تلویزیون رو روشن میکنه میبینه کانال یک قران داره کانال 2 قران داره .... کانال 5 هم قران داره....
سیم تلویزیون رو از برق در میاره بوسش میکنه میزاره بالا تاقچه....
...............................................
...
...
...
...
...
شرمنده، یادم رفت چی می خواستم بگم!
دوباره برو بالا، برگرد پایین شاید یادم اومد...


...................................................

 

توی زندگی افرادی هستند که مثل قطار شهربازی می مونن، از بودن با اونا لذت می بری، ولی باهاشون به جایی نمی رسی!


 ...................................................


 


همیشه پشت سر هر مرد موفق، زنی است... که نتونسته جلوی موفقیت شو بگیره!


...................................................


 

 

* _* _*
_* __*
*__ *
* _*_ *
_*_ *_ *
این قاصدک ها رو فوت کردم تا بیان بهت بگن به یادتم.
 


...................................................


می دونی فرق تو با آهن چیه؟
آهن زنگ می زنه، ولی تو حتی یه SMS هم نمی دی!

...................................................


عاشق آن نیست که برای عشقش در سرما آتش روشن کند، عاشق آن است که کتش را بدهد به عشقش، خودش سرما بخورد و


 6 تا آمپول بزنه تا دیگه از این غلط ها نکنه!


...................................................


فقط تنبل‌ها معتقدند کاری را که می‌توان پس‌فردا انجام داد، نباید به فردا موکول کرد!


...................................................


 


الا یا ایهاالساقی ادر کاسا و ناولها ... که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد تالار و شام و عاقد و عکاس و


 آرایشگر و فیلم و لباس و تاج و کفش و کیف و ساک و سکه و شمش و پلاک و شمعدان و ساعت و زنجیر و سرویس طلا


... آنهم از آن سرویس خوشگلها... و از این جور مشکلها


...................................................


 


یارو بعد از 3 سال یه پازلو تکمیل میکنه ازش مپرسن فکر نمیکنی زیاد طول کشیده؟میگه:نه رو جلدش نوشته 5 تا 7 سال


 


...................................................


اموزگار:وحید,بیا پای تخته وفاصله ی بین تهران تا مشهدرو بکش
وحید:اجازه اقا,اینجا تهران..بعدگرمسار..بعدسمنان
اموزگار:چراایستادی؟کو بقیه اش؟
وحید:اقا اجازه,رسیدیم پمپ بنزین بایدبنزین بزنیم!


...................................................


1
2
3
4
5
6
7
8
9
برای امروز بسه فردا الفبا کار می کنیم

--------------------------------------------------

 

تو ادامه مطلب چه خبره:

 

 

 

 

...
ادامه مطلب
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦


+ طنز جدید

 

_______________________فحش_____________________________________

یک وکیل مجلس این طور فحش می‌دهد:
احمق بی‌قانون، کودن، بی اعتبارنامه، تو از مصونیت اخلاقی خود سوء استفاده کرده‌ای. بدترکیب، ‌قیافه
کبود. دیگر اعتماد من از تو سلب شد. دیگر دوستی من و تو وخیم گردید. مرده‌شور آن صدای زنگوله مانندت
را ببرد. یک جلسه دیگر اگر جلوی چشمم بیایی استیضاحت می‌کنم!
خانم یک افسر این طور فحاشی می‌کند:
زنیکه بی‌انضباط. ای توپ، ای مسلسل، شمشیر توی فرق سرت بخورد، یابوی بی رکاب. آجر نظامی
توی سرت بخورد. الهی توی صف مرده‌ها بری!
یک کارمند اداره می‌گوید:
خفه شو، پرونده ناقص، دون اشل، الهی اسمت جزو مراسلات فوت شدگان به آن دنیا ارسال شود، الهی
در قبرستان برای همیشه بایگانی شوی، لامذهب، بی دین، مدیرکل! الهی زیر فشار مقررات قانون ریغت
دربیاد. الهی از این دنیا اخراج بشی!
یک درشکه‌چی:
تف برویت، کپی اوغلی. حیوون علیشاه، مگر اینجا طویله است؟ لامروت مثل خیابان سنگفرش می‌ماند!
والله می‌زنمت، آهای، بپا، خبردار ننه، آبجی، خواهر، آقا می‌گیرم سوتت می‌کنم که دو کورس اونطرف‌تر
بیایی پایین، احمق،‌ زردنبو، رنگش مثل پهن می‌ماند!
یک خیاط:
ای بی قواره، بد برش، بی آستر. وقیح پرروئه. به خدا چاک دهنت را می‌دوزم. گوشهایت را قیچی
می‌کنم .
مرده‌شور صورت آبله‌ای سوزن سوزنیت را ببره، در عالم رفاقت صد دفعه ترا پرو کردم اما باز هم ناصاف از
آب درآمدی. خوبه، بسه دیگه، جلوی حرفهایت را درز بگیر... باشه، باشه این بود اجرت. بیست سانتیمتر
دوستی من که حالا با دو ذرع و سه چارک قد،‌ قلب مرا بشکافی؟!
یک حاحی بازاری محتکر:
دِهه... چک بی‌محل را تماشا کن. سفته سوخت شده را ببین. دلال مظلمه را بپا! مردیکه، پنجاه و سه
پارچه آبادی که دارم توی سرت بخوره، الهی زیر ماشین بیوک بری، خیر ندیده بی‌اعتبار. به خدا یک انبار
خری! هیچ هم از خریتت کمتر نمی‌شه. تف تما مستاجرینم به ریش پدرت، درد و بلای سرقفلی‌هام
بخوره توی کاسه سرت. محتکر حماقت و لجاجت! برو حجره‌ات را تخته کن عمو.

_____________________________شورت مسیج__________________________
ی الحال در مملکت هرفن و فضلی از رونق افتاده باشد ، این یک فن """"اس.ام.اس"""" پررونق بوده ، هر کس هر کجا ، یک فقره دستگاه موبایل داشته ، به این فن مجدانه اشتغال ورزیده ، از الفاظ رکیک گرفته ، تا احوال پرسی و اخبار مرگ و میر و امورات پر و پاگاندا و ایضا بعضی امورات ادور تایزینگ را به طریقه حروف فانگله (فینگلیش) از برای هم ارسال و مراسله کرده ، به آن """"سند"""" می گویند
، آدم متحیر می شود از این همه ذوق و شوق که کوتاه و بلند و پیر و جوان و زن و مرد داشته و هیچ ابا نکرده ، هر لطیفه که به دستشان رسیده ، هیچ حیا نکرده ، فی الفور آن را فوروارد کرده از برای دوست و غریبه.
اخیرا که در ماه صیام بوده یک سری از این """"شورت مسیج ها"""" را با طعم زولبیا و بامیه ، از برای یکدیگر فرستاده ، آدم درمی ماند که این همه رعیت و نوکر، مگر از صبح تا شب ، کار و بار نداشته ، یکسره ، دستشان روی کی بورد تلفون همراهشان بوده و هر چه به دستشان رسیده آن را تایپ کرده ، برای این و آن فرستاده ، آدم به محض این که چهار کلمه را می خواند، تا پشت بناگوشش سرخ شده ، از بس بی حیایی در آن بوده ، لکن شایع شده که ادارجات مربوط به تلگرافات و پست و موبایل و از این قبیل ارسال و مراسلات ، یک عده آدم خوش ذوق را به استخدام درآورده ، به اینها جیره و مواجب داده ، بلکه از صبح تا شب بنشینند و از خودشان لطیفه و پیغامات محبت آمیز صادر کرده ، اینها را شایع کنند بین عوام الناس بلکه مردم هم برای هم بفرستند و از قرار هر پیغام چهارده تومان پول رایج مملکت به وزارت مربوطه پرداخت نمایند ، العهده علی الراوی.
الفرض یک پیغام که همین الساعه برای حقیر رسیده این بود. که : [...] چون این پیغام را میرزا مصطفی خان محدثی - انسپکتور ژنرال جریده جام جم غیرقابل چاپ تشخیص داده لذا شماره بدهید ، از برای هر کدامتان ، شخصا سند بنمایم. اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

__________________________

 ضرب المثل به سبک عجایب!!!

1-چاه مکن بهر کسی ، خسته میشی.


2-دیگ به دیگ چیزی نمی گه.


3-شلوار مرد که دو تا شد ، حال می کنه.


4-گر صبر کنی ، زیر پات علف سبز می شه.


5-صلاح مملکت خویش ، رئیس جمهور داند.


6-جوجه رو هر وقت بشمری جیک جیک می کنه.


7-عیسی به کیش خود ، موسی به بندر عباس.


8-کوه به کوه می رسه ، میّت رو زمین نمی مونه.


9-آشپز که دوتا شد هیچ کدوم غذا درست نمی کنن.


10-پاتو از گلیمت درازتر نکن ، پات دراز می شه شلوار به پات کوتاه می شه.

 

_________________________________

انواع داماد!!!

1- داماد خَچَل : سن بین 15 تا 19 سال ،خام و نپخته ، سرد وگرم نچشیده، جسارت بسیار ، حماقت فراوان ، زود پشیمون ،زود رنج ، قربانی عواطف زودگذر یا مبادلات خانوادگی ، بچه اش از خودش بزرگتر !


2- داماد مَچَل : سن بین 19تا25سال ، ژیگولی ، دانشجو ، سرباز ، رفیق باز، وابسته به پول بابائی ، بیکار ، آینده دار، توی هر دامی که براش پهن کنن تلپی میفته ، کیس مناسبی برای تور شدن ،کم ظرفیت ، یکی میزنه یکی میخوره !


3- . داماد هَچَل : سن بین 25 تا 29سال ، رسیده ، حاضر آماده ، دارای کار و بار، فارغ التحصیل ،با کارت پایان خدمت ، دارای شکستهای عشقی فراوان، بسیار با تجربه ، دم به هرتله ای نمیده ، عصا قورت داده ، کمی کج و معوج، پراز قرشمه ، به کمتر از زتا جونز و جولی رضایت نمیده !


4- داماد کَچَل: سن بین 30 تا 37 سال ، گرفتار ، ، درگیر، پرکار ،پرخور، همچنان پرشور، نقل ونبات ، گوله نمک ،فوران احساسات ، راضی به رضای خدا، دنبال زنان بیوه کم سن وسال ، مسئولیت پذیر ، درپی رفاه خانواده ، دارای کار وبار و خانه، قسمت هرکی بشه مبارکه !!!

 

_____________________________-

 اگر هر کشوری سریال یوزارسیف رو می ساخت آخر داستان چه می شد؟

آمریکا => یوزارسیف درخواست بانو زلیخا رو می قبولید و همه چیز به خوبی خلاص میشد...


کره => آخناتون دو تا شاهزاده داشت که باهم سر یه دختر دعواشون میشد که تاجره و بعدشم همدیگرو میکشتن و آخر سر هم یوزارسیف دختره رو میگرفت!


هند => یوزارسیف تازه یه جایی که عاشق شده بود، یادش می افتاد که یه پدری داره و در پی پدرش هم متوجه میشه که پدرش از مادر او  یه بچه ی دیگه هم داشته! وقتی میره برادرشو پیدا کنه میاد میبینه که در عشق شکست خورده و یکی دیگه دختره رو گرفته!


روسیه => در حین فیلم یوزارسیف به انرژی هسته ای دست پیدا میکنه و در رقابت با کاهنان معبد  آمون سعی میکنن که یک انسان به فضا بفرستند و یوسف موفق میشه با اختلاف 10 دقیقه یه مرد به ماه بفرسته...


مکزیک => یوزارسیف و آنخمائو (کاهن معبد) وای میسن رو برو هم و آخناتن گیتار میزنه و اون دو تا دوئل میکنن و کاهنان معبد هم وای میسن تماشا... سر ساعت آنخمائو کشته میشه!


اسپانیا => در حین فیلم 100 زوج عاشق با همدیگه ازدواج میکنن و در این حین کاهنان و یوزارسیف فامیل میشن و همه چیز به خوبی و خوشی خلاص میشه...


انگلیس => کاهنان شبانه بوسیله ی تونل گندم ها رو کش میرن و قهطی 3 سال زودتر شروع میشه و دربدر یوزارسیف از گشنگی میمیره و بعدشم کاهنان گاو پرست میشن...


فرانسه => همینو بدونید که همه چیز اونطوری که نمیخواهید تموم میشه...

 

_____________________________________

آموزش بدست آوردن قلب

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است


پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند


پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است


بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد


و معامله به این ترتیب انجام می شود ................
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید!

___________________________________

دیکته:

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
                      سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
                      یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد
                      حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
                      هی می نویسد این ندارد آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران میاید
                      این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
                      بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

     غلامعلی شکوهیان

__________________________

نام های عجیب تر از شیر مرغ:

مجله همشهری جوان، در شماره اخیرش ، لیستی حیرت انگیز از اسامی ایرانیان منتشر کرده


که صاحبان این اسامی، از سال هفتاد به این سو برای تغییر نامشان، به ثبت احوال مراجعه


کرده اند.


 


در بین اسامی دختران این اسم ها به چشم می خورد: آشفته، آبجی مار، آواره، آفت، ادامه،


ارزان، بانک ناز، آمریکا، برنج، خواننده، زابل، رادار، عرعر، غم انگیز، قیطان، کشمش، عکس و ...


و در بین اسامی پسران: ببر، باقالی، عادی، سنجاب، کافر، ستم، کلاغ، مزاحم، مسکو !

 

________________________ازدواج و سربازی_____________________________

آقایان ، آقا پسرها ، مردان مجرد و متاهل ، افراد ذکور جامعه ...

آیا تا کنون با خود اندیشیده اید که به چه دلیل خدمت مقدس سربازی اجباریست ؟

چرا از قدیم و ندیم گفته اند که تا خدمت نروی مرد نمی شوی ؟!

چرا اکثر مردان موفق ، عامل اصلی این موفقیتشان را ? سال خدمت سربازی می دانند ؟!

چرا ?/??درصد خانواده های دختر دار حاضر نیستند به پسری که هنوز خدمت نرفته دختر بدهند ؟!

و چرا اکثر پسرهایی که قبل از سربازی رفتن زن می گیرند در آینده با مشکلاتی مواجه می شوند؟!

هدف از طرح این سوالات ، آماده کردن ذهن شما خوانندگان محترم جهت پی بردن به عمق فاجعه میباشد !

پاسخ تمام سوالات فوق در یک جمله خلاصه می شود و آن این است که (خدمت سربازی یک دوران آموزشی و تمرینی است جهت آشنایی هر چه بیشتر و بهتر آقایان مجرد با زندگی زناشویی !) بله، درست شنیدید. شباهت های انکار ناپذیر میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی آنقدر زیاد است که از دیرباز، در اکثر کشور های دنیا خدمت سربازی اجباری را قرار دادند تا تمام افراد ذکور جامعه، قبل از افتادن به دام ازدواج (ببخشید ! منظورم قبل از متاهل شدن بود) برای ? سال طعم زندگی مشترک را بچشند تا در ??? سال آینده ، زیاد احساس رنج و عذاب نکنند !


و اما شباهتهای میان خدمت سربازی و زندگی زناشویی برای آقایان :

?- چه در خدمت سربازی و چه در زندگی زناشویی ، چه بخواهی و چه نخواهی کچل خواهی شد و یا بعبارت بهتر ، کچلت خواهند کرد ! البته این کچلی در خدمت سربازی توسط ماشین اصلاح و در زندگی مشترک توسط عواملی چون : استرس شدید ، سوء تغذیه ، کندن بصورت لاخ لاخ توسط همسر ، چپ شدن ماهیتابه روغن داغ روی سر و ... صورت می گیرد ! نا گفته نماند که این کچلی در آقایان به نسبت نوع مو ، جنس ریشه مو ، عوامل ارثی و ... متفاوت است ولی به هر حال به قول معروف : دیر و زود داره ولی بالاخره هممون کله پا می شیم !


?- شباهت بعدی در زمینه داشتن فرمانده و بعبارتی ، فرمانبردار شدن است ! به محض ورود به پادگان


?- از دیگر شباهتها می توان به این نکته اشاره کرد که اکثر سربازی رفته ها و اکثر مردان متاهل متفق القول هستند که در این ایام ، هر روز به اندازه یکسال برای آنها می گذرد و ثانیه ها حکم ساعت را پیدامی کنند که به احتمال زیاد دلیل آن ، مواردی مشابه موارد فوق می باشد !


?- و در نهایت اینکه چند ماه پس از آنکه کارت پایان خدمت یا قباله ازدواج را دریافت کردید ، صدای خواندن این شعر معروف در گوشتان خواهد پیچید که : ( گول خوردی آی گول خوردی ! )زیرا آن موقع است که تازه دوزاریتان جا می افتد که با این کارت و قباله نه کاری به آدم می دهند و نه وام ازدواج و نه خیلی از چیزهای دیگر که شما را به بهانه آنها در این راه وارد کرده بودند ، پس متوجه خواهید شد که تنها مورد استفاده ای که برای شما خواهند داشت این است که می توانید از آنها برای امانت دادن به کلوپ جهت کرایه فیلم استفاده نمایید !!!

و یا منزل مسکونی مشترک ( خانه بخت ) ، هر مردی یک فرمانبردار بی چون و چرا محسوب می شود که اگر طالب جان و سلامتی جسمی و روحیش می باشد ، باید تمام فرامین فرمانده و یا همسر خودرا بر روی تخم چشمانش بگذارد و هر گونه تخطی از دستورات فرمانده و همسر ، پاسخی جز گلوله ، حبس ، اضافه خدمت ( در خدمت سربازی ) و افتادن توی سماور پر از آب جوش ، هدف قرار گرفتن با ساتور ، رفتن دست توی چرخ گوشت ، پرت شدن از پنجره طبقه هفتم به بیرون ، گشنگی و تشنگی کشیدن و ... ( در زندگی زناشویی ) نخواهد داشت!

?- شباهت سوم در این نکته اقتصادی خلاصه می شود که چه سرباز و چه مرد متاهل ، میزان پولی که در آخر برج به دست او خواهد رسید ، فقط به میزانیست که کفاف بر طرف کردن نیازهای اساسی او را بدهد و چیزی جهت پس انداز کردن و یا خرج کردن در زمینه هایی غیر از نیازهای اساسی نخواهد ماند و در این میان ، سرباز و مرد متاهل ، هر چقدر هم که جان بکنند و عرق بریزند ، فرقی به حال فرمانده یا همسرش نخواهد کرد و باطبع تاثیری در جهت افزایش مستمری آنان نخواهد داشت ، بعبارت بهتر ، در هر دو جا یکی باید کار کنه تا اون یکی حال کنه!

?- از دیگر شباهتهای موجود میان این دو قشر آسیب پذیر جامعه ، شباهت در آرزو کردن است! بدین معنا که هر پسری پس از ورود به پادگان و خانه بخت است که قدر زندگی در خانه پدری را می فهمد از اعماق وجودش و با تمام اعضا و جوارحش آرزو می کند که ای کاش هنوز هم در کنار پدر و مادرش بسر می برد و ایضا خودش را نیز لعنت خواهد کرد که چرا قدر آن روزهای شیرین را ندانسته است ! چرا که در پادگان و خانه مشترک دیگر کسی غذای مفت به او نمی دهد ، لباسهایش را نمی شوید و اتو نمی زند ، کسی نازش را نمی کشد و ... و فقط خود اوست که مسئول انجام تمام کارهای شخصی اش و نیز کارهای چند نفر دیگر می باشد !

 

 

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦


+ مکالمه ی من و ژن

پن:الو.... زهر مار؟

خروس جنگی: سلام. تویی پن؟

پن: آره منم، چطوری؟ 

خروس جنگی: این وقت شب زنگ زدی احوالپرسی؟

پن: نه بابا، زنگ زدم ببینم تو این کتاب ترس و نکبت رایش سوم رو خوندی؟ مال برتولت برشتو.

خروس جنگی: تو هم مارو گرفتی؟ آخه من کتاب خونم؟

پن: میگم تو میدونی اگه بخوای یه تیکه تیزابو بدی گربه بخوره چه جوری باید داد؟

خروس جنگی: میخوای تیزاب بدی گربه بخوره؟

پن: نه بابا، میگم اگه بخوای بدی.

خروس جنگی: گربه که تیزاب نمیخوره!

پن: خره، میگم فرض کن مجبوری بدی بخوره.

خروس جنگی: اگه مجبور باشم که خب به زور گربه رو میگیرم و تیزابو میکنم تو دهنش دیگه.

پن: اون وخ گازت میگیره و پنجول میندازه و تموم دست و بالتو زخمی میکنه که!

خروس جنگی: خره! مگه تو نمیگی اگه مجبور......

پن: خب همینه دیگه، اگه کتاب خون بودی میدونستی که راه بهتری هم هس.

خروس جنگی: مثلا؟

پن: مثلا این که گربه رو سر و ته کنی و تیزابو بذاری تو ماتحتش و ولش کنی. بعد چی می شه؟ گربه هه اون جاش می سوزه. اونم برا این که نسوزه، کله شو می کنه لای پاشو و تیزابا رو تا ته لیس میزنه و راحت می شه. وقتی همه رو خورد، می گه: آخیش، راحت شدم. ولی حواسش نیس که همه تیزابارو تا ته خورده!

خروس جنگی: خب حالا نصفه شبی زنگ زدی همینو بگی مسخره؟

پن: نه ، این قضیه بنزین منو یاد این مطلب انداخت. تو فکر کن بنزین لیتری 100 تومنو بخوای یهو بکنی 400 تومن. خب معلومه مردم چنگ و دندون نشون میدن. پس باید اول یه تیزابی به اسم کارت سوخت رو کرد تو ماتحتشون. بعد چی می شه؟ هیچی! ماتحتشون می سوزه.

خروس جنگی: یعنی دوگانه سوز میشن؟

پن: آره دیگه خره! هم دلشون می سوزه، هم اون جاشون. با ماهی 30 لیتر بنزینم که نمی شه زندگی کرد، اینه که می افتن به بازار سیاه و دلال و این پمپ بنزین اون پمپ بنزین و علاف شدن، که چی، که بنزینو با هزار درد سر و مکافات بخرن لیتری 500 تومن. بعد صاحاب گربه هه میاد می گه: پیشی عزیزم، الاهی قربونت برم، چرا میری سراغ این دلالای خدا نشناس؟ بیا من خودم لیتری 400 تومن میدم. بعد پیشی ی می گه : میوووو ... آخیش راحت شدم. خدا پدرتو بیامرزه که این قد به فکر ما پیشی های بیچاره هستی.

خروس جنگی: اصلا هم ربطی به هم نداشت.

پن: نداشت؟

خروس جنگی: نه که نداشت، مرتیکه لوس بی مزه، نصف شبی مردومو زابرا میکنی که تیزاب به خوردشون بدی؟ بگی بخواب عوضی.

 

ماجرایی که 5 رو پیش اتفاق افتاد....

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱


+ شعر های طنز

گفتم وبلاگ وبلاگ خند ه است حیفه شعر طنز توش نباشه خودمم که به درد شعر گفتن نمی خورم

پن هم اگه شلوارشو بکشه بالا خودش یه شعر طنزه برای همین از وب براتون چند تا شعر پیدا کردم

برای رعایت قوانین هم بگم شعرهای طنز(1)از عالی پیام یا همون آقای هلو هستش:

1-مستر هالو

1.1دزد و اسکندر:

من شنیدم زمان اسکندر

مردک شاخدار ویرانگر

دزد دریایی یی به دام افتاد

بعد یک جنگ سخت و پر ز خطر

گفت با او سکندر مقدون:

تو خجالت نمی کشی عنتر؟

روی کشتی سوار بر دریا

می دهی جان مردمان به هدر؟

مال آن ها به زور میگیری

به کنیزی بری زن و دختر

چون که پرخاش او فرو کش کرد

داد پاسخ که: ای امیر قدر

چون مرا هست "یک" عدد کشتی

نام من هست دزد غارتگر

ور نه گر داشتم "دوصد" کشتی

نام من بود چون تو اسکندر

فاتح و قهرمان تاریخی

نه چنین دزد بی پدر مادر

فرق من با تو در کم است و زیاد

ورنه ما هر دو مثل همدیگر

 

این حدیث از برای تو گفتم

ای که می دزدی آفتابه، اگر...

خود رها سازی این دله دزدی

روی آری به شیوه ای دیگر

رانت خواری کنی ترلیونی

می نشینی به روی چشم بشر

نام تو هست حضرت آقا

مایه ی فخر ملت و کشور

ور نه حقت بود به تو گویند

دله دزد مشنگ خاک به سر

 

 

2.1-برج آزادی یا برج میلاد نماد ایران:

گفت رندی به برج آزادی:

برج  میلاد  گوید  از  تو  سر  است

به قد و قامت و بلندایی

یک سر و گردن از تو گنده تر  است

پاسخش داد برج آزادی :

هر کسی این قیاس کرده خر است

هردو لنگش اگر چو من وا بود

به تو می گفتم آن زمان، که سر است

 

 

3.1-طرفداری در انتخابات:(با اوضاع حال مملکت ایران)

سال ها بود که من از تو طرفداریدم

ادعاهای تو و حزب تو را جاریدم

هر شب و روز شعارات تو تبلیغیدم

همره اسپره ی رنگ به دیواریدم

انتخابات که شد سنگ تو بر سینه زدم

"نه" نگفتم به تو ، با رای خودم آریدم

بر دک و پوز رقیبان تو بس مشتیدم

دل خوش از وعده ی تو سخت فداکاریدم

چشم را بستم و دربست مرید تو شدم

تو شدی کعبه و من گرد تو پرگاریدم

هر چه کردی به نظر خوب همان می آمد

هر که و هر چه به غیر از تو من انکاریدم

هر چه را گفتی و با وسوسه تبلیغیدی

همچو طوطی به پس آینه تکراریدم

هر چه آروغ زدی از سر سیری شکم

همه را آیه ی منزل شده انگاریدم

لیکن اکنون چه بگویم که نگفتن بهتر

که نه تنها نرهیدم که بتر خواریدم

گول آن باغ در سبز تو را خوردم من

از چاخانات تو من خر شده افساریدم

تا سوار خرک خویش شدی، جوریدی

زیر جور و ستمت له شده و زاریدم

بس که تو خورده ای از توبره پرواریدی

لیک من لاغر و لاجون شده بیماریدم

حالیا تا که تو را زیر کشم از خر خویش

یقه جر دادم و زوریدم و شلواریدم

 

 

 

4.1-دوزخ

آدمی می شناسم از دوزخ 

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا 

هول از آتیش دارد و من نه

دائما ذکر گوید و  تسبیح  

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری 

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود 

 گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام  

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل 

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال 

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ 

 قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز 

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره 

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد 

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ 

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک  

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد 

 بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور 

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟ 

 چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو 

سخنش نیش دارد و من نه

 

 

5.1 مملکت کنونی ایران

آن کس که بداند و بداند که بداند

   باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند

   بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند

   با پارتی و پول، خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند

   در پست ریاست ابد الدهر بماند

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱