یادداشت های خروس جنگی

بخندید/ بخندانید /یاد بگیرید

+ متن کارت عروسی

آخر این هفته جشن ازدواج ما به پاست
با حضور گرم خود در آن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفا از آوردن اطفال، خودداری کنید!
بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها!
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید!
میوه، شیرینی، شب پا تختی ام هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید!
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید!
موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید!
هر چه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید!
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید!
گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید!
لامبادا و تانگو و بابا کرم یا هر چه هست
از هنرهاتان تماما پرده برداری کنید!
البته هر چیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید!
حرکت موزون اگر در کرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید!
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید!
در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هرگونه اطواری کنید!

امشب شب آزادى ما گشت تمام
باید بخوریم به خاطرش حتماً شام
زیرا که پس از شوهر و زن بودن ما
پس نه خاطره ماند و نه یارى و نه نام
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ گلناز

حاج قربان علی سلام علیک
پسر جان علی سلام علیک
نام بنده غلام می باشد
خدمتم هم تمام می باشد
رشته ام هست کارگردانی
ولی از منظر مسلمانی
چند سالی است در بلاد فرنگ
طی یک ارتباط تنگاتنگ
با اجانب شبانه محشورم
چه کنم از بلاد خود دورم
دشمنم با سکانس های لجن
مرگ بر سینمای مستهجن
راستی از دهاتمان چه خبر
از رفیقان لاتمان چه خبر
گاوها و خرانتان خوبند؟
همسر و دخترانتان خوبند
چه خبر از نگار من گلنار
لعبتی زیر چادر گلدار
یاد آن چشم های نیلی او
طعم لب های زنجفیلی او….
اخوی ها چطور می باشند
باز هم تخم کینه می پاشند؟
عمه ها خاله ها همه خوبند
گاو و گوساله ها همه خوبند
راستی حال درد سر دارید
از سیاست شما خبر دارید ؟
از شب و شعر و شاعری چه خبر؟
راستی از جزایری چه خبر؟
نان سر سفره ها فرستادند
راستی پول نفت را دادند؟
کسی آنجا نیوز می خواند
افتخاری هنوز می خواند ؟
خادم این بار کشتی اش رابرد
حسنی کوله پشتی اش را برد ؟
رفته آیا به سمت بهبودی
حرکات سهیل محمودی !
درج این نکته هست قابل ذکر
نیستم بنده هیچ روشنفکر
گرچه من چارقل نمی خوانم
شاملو هم به کل نمی خوانم
شعر اهل قبور هم ایضا
بوف بینا و کور هم ایضا
من مجلات زرد می خوانم
من سگ ول نگرد می خوانم
کار کی با براهنی داریم
ما که نسرین ثا منی داریم
خاتمی ماتمی مرا سننه
یا کیارستمی مرا سننه
گاه و بیگاه سینما بد نیست
اندکی حاتمی کیا بد نیست
سینمای یه قل دو قل خوب است
ایرج قادری به کل خوب است
رشته ی من زبیخ و بن الکی است
عشق من سینمای ده نمکی است
جان من حرف مفت را ول کن
فکرما باش و فکراین دل کن
چه قدر صاف و ساده اید هنوز
شوهرش که نداده اید هنوز
پس پریشب باهاش چت کردم
جان قربان علی غلط کردم
به خدا وب نداشتیم اصلا
عربی می نگاشتیم اصلا
انت فی قلبی ایها الگلنار
فقنا ربنا عذاب النار
حبک فی عروق در جریان
همه حتی الورید و الشریان
انت فی چادری شبیه هلن
فتشابه به صوفیای لورن
عشق ما هست سمعی و بصری
به خدا عین حوزه ی هنری
من هم اینجا به کار مشغولم
در پی جمع کردن پولم
رانت خواری نمی کنم اصلا
خرده کاری نمی کنم اصلا
گرچه این سرزمین پراز کفر است
به خدا آک مانده ام در بست
یادتان هست در شلوغی ها
با زنان دست داد آن آقا ؟
همه جا داشت بل بشو می شد
مملکت داشت زیر و رو می شد
گرچه این زن عزیز شد دستش
ولی آن مرد جیز شد دستش
نامه اینجا به بعد شطرنجی است
به گمانم که قا فیه گنجی است …!
بگذریم از دهات می گفتیم
از خر مش برات می گفتیم
راستی جان علی خرش زایید
کل حسن زن برادرش زایید؟
چه خبر از صفای گندمزار
نه ولش کن دوباره از گلنار
بنویسیم و حال و حول کنیم
وقت آن است ما قبول کنیم
مملکت زوج خوب می خواهد
زن و مردی بکوب می خواهد
دست در دست هم نهند زیاد
میهن خویش را کنند آباد
هی به همدیگر اعتماد کنند
جمعیت را فقط زیاد کنند
بعد هم با جناب عزراییل
بشتابند سوی اسراییل
همه در دست شاخ افریقا
یورش آرند سمت امریکا
هرکجا که صلاح می دانند
میخ اسلام را بکوبانند
غرض از این بیاض طولانی
دو کلام است و نیک می دانی
مادرم می رسد به خدمتتان
هم سلامی و هم زیارتتان
گفته ام حلقه ای بیارد او
سنگ بر بافه ای گذارد او
تا غلام از فرنگ برگردد
مهر گلنار بیشتر گردد
چند خطی برای من کافی است
حاج قربان زیاده عرضی نیست ….
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ بچه که بودم

بچه که بودم به من آموختند
فحش نباید بدهی گوسفند
بی ادبی بوده از این خانه دور
حرف رکیکی نزنی بی شعور
بچه ی همسایه به من فحش داد
پند پدر مادرم آمد به یاد
بر دهنش مشت ادب کوفتم
البته با غیظ و غضب کوفتم
شب که پدر قصه ی ما را شنید
نوبت آموزه دوم رسید
پای مرا بست به یک ریسمان
بر کفل و بر کف پایم زنان –
گفت نباید به کسی زور گفت
من چه کنم با توی گردن کلفت
بچه که بودم پدرم یاد داد
عشق بورزم به نبات و جماد
عشق به سوراخ ازن فی المثل
عشق به بوی خوش زیر بغل
عشق به انسان و طبیعت ، گیاه
عشق به ارتش به بسیج و سپاه
عشق به هم نوع ولو دشمنت
عشق به هر کس شده ، حتی زنت
عشق به مفرد به مثنی به جمع
عشق به اینها که رساندم به سمع
تربیتم سیر صعودی گرفت
هیکل من رشد عمودی گرفت
ریش و سبیلی به هم آمیختم
زشت شدم تیغ زدم ریختم
ریختم از صورت خود پشم را
باز عیان کرد پدر خشم را
فرصت اندرز و نصیحت نبود
چاره به جز فحش و فضیحت نبود
گفت: پسر ریش تراشیده ای
نفله ! مگر دختر ترشیده ای
کافر حربی شده ای ظاهرا
قرتی و غربی شده ای ظاهرا
بر سر این صورت صافت مباد
مورچه ای می بکند بکس باد
صورت سیرابی و بی ریش تو
عین حرام است و نجس ، دور شو
تا نشدی مومن و اهل ثواب
زیر پل و روی مقوا بخواب
رفتم و ریشم که به زانو رسید
برگشتم پیش پدر رو سپید
دید که تی شرت به تن کرده ام
پارچه ای زرت به تن کرده ام
گفت: مگر پارچه کم داشتی
لخت و پتی آمده ای آشتی
این که شمایی پسر بنده نیست
کسوت کفار برازنده نیست
پیرهن و دکمه ی تقوات کو؟
سبحه و انگشتر و اینهات کو؟
هیزم دوزخ شده ای نره خر
زود برو پیرهنی نو بخر
مختصری بود ز بسیارها
این همه مشتی است ز خروارها
منحنی تربیتم رشد کرد
حیثیت و شخصیتم رشد کرد
حاصل این شیوه ارزنده ، من
این من خوش ذوق ولی بد دهن...

جنبه هجو این شعر یادمون باشه
ایشون در جواب انتقادهای احتمالی پیشاپیش میگن
نه روشنفکر ملعون پلیدم
نه با چاقو دماغی را بریدم
به قرآن بنده بی تقصیر هستم
«امامی» نیستم اما سعیدم!
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ کوچه ی دلدار

رد می شدم از کوچه ای یارم مرا دید
با همسرم بودم که دلدارم مرا دید
یک روز فحش خواهر و مادر شنیدم
آن روز از بخت بدم خارم مرا دید
یک بار انگشتم درون بینی ام بود
از باجناق خویش بیزارم مرا دید
بعد از هزار و بوق و اندی سال یک بار
وامی گرفتم که طلبکارم مرا دید
انداختم پایین سرم را مثل یک گاو
فهمیده بود از پول پروارم مرا دید
می خواستم پیژامه ام را در بیارم
همسایه ی آن سوی دیوارم مرا دید
از ترس فریادی برآورد از جگرگاه
چون از مقابل بنده پندارم مرا دید!
انگار من از کودکی بیکار بودم
یادم میاید که پرستارم مرا دید
پیش نگاهش از خجالت سرخ گشتم
وقتی که بعد از ختنه شلوارم مرا دید
حرف سیاسی میزدم با سایه ی خویش
ای وای برمن! موش دیوارم مرا دید
می دادم از زور خوشی داد خوشی را
در خلوت خود حیف دادارم مرا دید
آه از ردیف دست و پا گیر« مرا دید»
بگذارتا دست ازتو بردارم «مرا دید»
*****************************
البته در ایران گزینش اینچنین نیست
این مورد از پرونده های حزب نازی ست!
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ درد بیکاری

پیراهن و گیسوی جلفم را که دیدند
با مهربانی گیسوانم را بریدند
من ظاهراً بودم ز اشرار حرامی
ممنونم از نیروی خوب انتظامی
یک روز جین پوشیده بودم او مرا دید
در ضمن او با صورتی بی مو مرا دید
فرمود: از تدریس محرومی برادر
با این قیافه مثل خانومی برادر
گفتم چرا؟ فرمود: چون ضد نظامی
گفتم: برادر! این چه بهتانی ست خامی؟
حتی اگر چیزی که گفتی بنده باشم
سیبیلهایم را هم اکنون می تراشم
آن گونه ای که دخترم را دوست دارم
هم رهبرم هم کشورم را دوست دارم
این مته را بیهوده بر خشخاش مفشار
فرمود پس معتاد هم هستید انگار!
ضد نظام و ضد دین معتادهم روش
گفتم :عجب گیر...برادر گفت :خاموش!
دیدم هوا پس می شود پیش اوفتادم
گفتم: خداحافظ برادر خانه زادم
حالا که قانون شما را نقض کردم
شاید ز بیکاری فرار مغز کردم!
هر چند بیکاری از ایران رخت بسته است
اما وجود یک نفر بیکار بست است
تا غرب با (بی بی سی) و (سی بی اس)خویش
بر ضد ایران شایعا تش را برد پیش
رفتم فرار مغز بنمایم به کابل
دیدم که ممنوع الخروجم بنده بالکل
رفتم مسافرکش شوم ماشین ندارم
ماشین خریده ام ولی بنزین ندارم
رفتم سر بازار پالانی خریدم
شب آمد از درد کمر عر می کشیدم
رفتم قاچاقچی هم شدم اما کساد است
چون دست در این صنف بیش از حد زیاد است
اکنون که بیکارم هزاران چشم بیکار
می بیندم در شکلهای نابهنجار:
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ لب

لب هم لب آن یار خوش اندام قدیمی
مانند لبو قرمز و سوزان و صمیمی
لب بود به اندازه ی بشقاب پر از گوشت
لب بود به مقدار غذاهای رژیمی
لب ها ولی از دیده ی اغیار نهان بود
لب های مسلمان و مسیحی و کلیمی
لب ها همه در معرض دید همگان است
امروز نمانده ست حیایی و حریمی
لب ها شده زیتونی و نارنجی و آبی
لب ها شده تزریقی و دندان شده سیمی
آن خال که بالای لب یار عیان است
فی الفور شود پاک به انگشت نسیمی
با یاری جراحی زیبایی صورت
جر داده لب خویش به اوضاع وخیمی
لب را شتری کرده که یعنی مد روز است
ای غنچه دهان ! نیست تو را عقل سلیمی
هر چند که برخی به من ایراد بگیرند
کاین قافیه خبط است ، ‌‌چه یایی است ؟ چه میمی ؟
اما نتوان هیچ نگفت از لب معشوق
بگذار که ایراد بگیرند چه بیمی
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ رشوه دهنده

آن رشوه دهندهّ کذایی بگریخت
از رافت قوهّ قضایی بگریخت
شهرام جزایری ز زندان اوین
گویا به جزایر هاوایی بگریخت!

***

شهرام که از کار جهان کام گرفت
شد در هتل ِاوین و آرام گرفت
اکنون که گریخته ست دیگر باید
شهرام رها نمود و الهام گرفت!
***

الحق که چه اقتصاد آزادی داشت
لبخند ملیح و چهره ی شادی داشت
من مانده ام از چه رو فراری شده است
آخر هتل ِاوین چه ایرادی داشت!؟
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ گفتم غم تو دارم

گفتم غم تو دارم ...دادم نشان زبانی
گفتم چرا چنینی؟! گفتا مگر ندانی؟
پرسیدمش مگر چیست؟ گفتا: ز عاشقان نیست!!!
گفتم ولی تو عشقی! گفتا: بده بمن بیست
خندید و رو نهان کرد گفتم مده عذابم
گفتا تو خود عذابی !!!گفتم : بیا بخوابم
گفتا به نیشخندی:بینی مرا بخوابی!!!
گفتم . اسیر عشقم گفتا :پی جوابی؟!
گفتم سزایم این نیست گفتا :جهان چنین است
گفتم تو بی وفائی !!گفتا دل تو بشکست؟!
گفتم :نمانده قلبی گفتا: مگر جز این بود؟!!!
گفتم تو دل شکستی گفتا غمت همین بود!!!
ای داد از این جماعت در عاشقی چه رندند!!!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ لیلی و مجنون

گله میـــــکرد ز مجـــــــنون لیلی  -- -  که شــــــــده رابطه مان ایــــــمیلی
حیف از آن رابطه ی انـــــــسانی  ---  که چنیــن شد که خودت می دانی
عشق وقتی بشـــود دات کامی  ---  حاصـــــلش نیـــــست بجز نا کامی
نازنین! خورده مگر گـرگ تو را ؟!  ---  برده یا "دات کام" و "دات اُرگ" تورا ؟!
بهرت ایمـــیل زدم پیشــــــــترک  --- جای  "Subject"  نـوشتم "به درک" !!
به درک گر دل من غمگین است  ---  به درک گر غــم من سنگین است
به درک رابطه گر خـــــــورده تَرَک  ---  قطــــــع آن هم به جــهنم! به درک !
آنـقدر دلخـــــور از این ایمیــــــلم  ---  که به این رابطــــــــه هم بی میلم
مـرگ لیلی ، نِت و مِت را ول کن  ---  همه را جـای "Cancel"."OK ،  " کن
OFF کن این کامپیوتر را ، جانم!  ---  یار من باش و ببیـــــــن من ON ام!
اگــــرت حرفی و پیغامی هست  ---  روی کاغذ بنــــــــویسش، با دست
نامــــــــه، یـک حــالت دیگر دارد  ---  خـــــط تو، لـــطف مـــــــــــــکرر دارد
خسته از Font و ز Format شده ام  ---  دلخــــور از گردالی @ شـده ام
کــــرد Reply به لیلی ، مجنون!  ---  که دلم هست از این Subject خون!
باشــه!، فــردا تلفن خواهم کرد  ---  هــرچه گفتی که "بکن" خواهم کرد
زود تر ، پیش تو خـــــــواهم آمد  --- هی مرتب به تو ســـــــــر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لــــیلی!  ---  دگر از مــــــن نرســـــــــــــد ایمیلی
نامه ای پســـت نمودم بــــهرت  ---  به امیـــــــــدی که سر آید قـــــــهرت!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ صدای سنگ پا

اهل حمامم
پوستم مهتابی است
پدرم دلاک است
سر طاسی دارد
لۥنگ می اندازد
پدرم شامپویی مصرف کرد
کله اش هی کف کرد
و سپس مویش ریخت
و چه اندازه سرش براق است
حرفه ام دلاکی است
هدف من پاکی است
می نشیند لب سکو آرام
یک نفر با احساس
کودکی را دیدم
می دود در پی صابون و لگن
مشتری های عزیز
لگن خاصره هاتان سالم
رخت ها را نکنید
آب مان بند آمد.
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ او ضاع آشفته ورزش بانوان

نباشد مهم ورزش بانوان
که گفته است فردوسی این را عیان:
" ز نیرو بود مرد را راستی "
که او را نگویند چون ماستی!!
ز نیرو بود راستی " مرد " را
نه زن های کم زور دلسرد را!
کِشد گرچه زن، غصه و درد را
ولی هست نیرو فقط مرد را!
بیارد به زن، مشکلاتش فشار
نیاید ورا لیک نیرو به کار
عجیب است و دور است از انتظار
که نیرو نشد مرتبط با فشار!!
کند زور بازو قوی، فرد را
ز نیرو بود راستی مرد را
بزن بچه و زن اگر خواستی
ز نیرو بود مرد را راستی!
زنان را نیاید چو نیرو به کار
نباید که ورزش کنند از قرار
ندارند زین رو به سالن نیاز
برای زنان، هیچ سالن نساز!
و زن هرچه هم کرد هِی جیغ و ویغ
از او کن تو ابزار ورزش دریغ
چه غم ورزشش گر پر از کاستی ست؟
ز نیرو فقط " مرد " را راستی ست!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ مایه داران

منم آن بچه پولداری که الان
تو می بینی مرا در این خیابان
همان هستم که شلوارم بود تنگ
لباسم هر ورش باشد به یک رنگ
به چشمم عینک Reyban گذارم
به گوشم گوشی واکمن گذارم
تو که مبهوت من هر روز بودی
مرا حتما شناسایی نمودی
پرایدم قرمز است و پاترولم زرد
دو بنزم را پدر از "آخن" آورد
دوسالی هم خودم رفتم به خارج
نوشتم اسم خود را توی کالج
و چون در تنبلی ممتاز گشتم
اروپا را که گشتم بازگشتم!
بهار مالزی را دوست دارم
زمستان سوی آلمان رهسپارم
روم گر بهر سرگرمی به پاریس
دو ویلا می خرم در"کان"و در"نیس"
اگر یک هفته در تهران بمانم
روم سوی فشم با دوستانم
تلکس و فکس من درجنب و جوش است
موبایلم نیز همواره به گوش است
خلاصه زندگی شیرین و خوب است
کجایش حاوی نقص و عیوب است؟
نمی دانم چرا بعضی ز مردم
نمی پویند راه لندن و رم؟!
اگر از غصه دنیا غمینی
سفر باید کنی حتی زمینی!
به یک جا ماندگاری حیف دارد
سفر سوی فرانسه کیف دارد!
چرا نالی ز کمبود و گرانی؟
سفر کن جان من تا می توانی!
ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟
بخور شیرینی و پیتزا به جایش!
چرا آخر ژیان را دوست داری؟!
بخر بنزی به عنوان سواری!
چرا در شوش مسکن می گزینی؟
نداری ظرفی از پیرکس و چینی!
اتاق منزلت مانند گور است
بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!
کمی چون وقت من امروز ضیقه(!)
کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!
اگر از خوب و بد بی اطلاعی
بکن با بنده تشریک مساعی
بگویم تا چه چیزی برگزینی
و در دنیا کجاها را ببینی!
ولی فعلا ندارم وقت تفسیر
که پرواز هلندم می شود دیر!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ وزیر و شوفر

یک وزیری داخل ماشین نشست
کیف و گوشی دفتر و دستک بدست
کم کمک با شوفرش دمساز شد
باب صحبت بین آن دو باز شد
آن وزیر از ارز با رانده گفت
شوفر از گاز و کلاچ و دنده گفت
شوفر از فرسایش لاستیک گفت
شیخ از پیمان آتلانتیک گفت
آن وزیر از ارز گفت و از دلار
شوفر از نرخ بلیط لاله زار
گفت می دانی سقوط ارز چیست
یا پزشکان بدون مرز چیست
چیست اصل پادمان و پرتکل
چیست قانون جزا و جزء و کل
گفت ما را با سیاست کار نیست
کار مردان این قر و اطفار نیست
گفت با راننده ی خود آن وزیر
ای عزیز بی خیال سر به زیر
با سیاست هر کسی نا آشناست
حول و حوش نصف عمرش بر فناست
مدتی بگذشت از این ماجرا
آن وزیر از مسندش شد کله پا
مدتی را بی هدف در خانه بود
تا مگر پستی بگیرد زود زود
مثل خود را او فراوان دیده بود
طالع خود را چو آنان دیده بود
چون می آوردندشان از صدر زیر
یا معاون می شدند و یا سفیر
از قضای روزگار و بخت شور
همچنان از کار دولت ماند دور
مدتی در منزلش بی کار بود
فکر و ذکرش پاکت سیگار بود
عصر جمعه حول و حوش انقلاب
چرخ می زد در خیابان بی حساب
از قضا راننده را در راه دید
با وی از احوال خود گفت و شنید
گفت دیگر در بساطم آه نیست
بعد از این از هیچ کار اکراه نیست
قلب شوفر مهربان و صاف بود
خیر خواه وخوب و با انصاف بود
گفت دارم یک رفیق منعطف
صاحب یک خودروی " تهران الف "
با رفیقم ساعتی دیدار کن
بعد از آن با خودروی او کار کن
شیخ با راننده فرمود ای عمو
لطف داری تو ولی تصدیق کو
گفت تصدیق از اساس کار ماست
چون نداری کل عمرت بر فناست
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ آدمت نیستم آنگونه که حوا باشی

آدمت نیستم آنگونه که حوا باشی
عاشقت هم نشدم، هرچه که زیبا باشی
چقدر حرف تو را شب همه شب گوش کنم؟
بچهات نیستم آنقدر که بابا باشی
لیلیا! وقتی مجنون به تو عاشق شده بود
فکر میکرد که اینقدر هیولا باشی؟
فکر میکرد که با آنهمه آوازه حسن
صاحب اینهمه پهنا و درازا باشی؟
اینهمه شهد و شکر کز سخنت میریزد
حدس باید بزند بچه بالا باشی
مرغ باغ ملکوتی، برو و حرف نزن
حیف باشد که چنین بسته دنیا باشی
حیف باشد که در این تیمچه سود و زیان
تابع قاعده عرضه-تقاضا باشی
من به همراه تو میآیم تا قله قاف
چه بسا آنطرفش هم، تو اگر پا باشی
*
عذر می خواهم اگر سوژه طنزت کردم
بخدا فکر نمیکردم اینجا باشی.
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ مهربان تر از نفت

ای مهربانتر از نفت در سفره ای مردم

پیوسته همچو الهام مهر تو در تکلم

مکتوب دلنوازت همچون نسیم خوشبوی

از شرق رفته تا غرب، از توس تا ری و قم

در زلف پر شکنجت، صد شانه در تقلا

وز خنده قشنگت، صد غنچه در تبسم

در پرتو نگاهت، عشق است پر انرژی

و اندر جمال ماهت، اشک است در تلاطم

مرغان جنتی را آورده از چپ و راست

حسن تو در طراوت،  لحن تو در ترنم

ای دولت تو دیرین، وی صحبت تو شیرین

تصویری از مودت،  تمثیلی از تفاهم

در هر کلام شیوات، غش میکنند بسیار

وز هر خرام زیبات، صد کفش می شود گم

عشق تو میکنم فاش، گو بوش دشمنم باش

یک جو عنایت تو  بهتر که نان گندم.
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز و سیاست


+ بالاخره ماندیم

اگر بار گران بودیم ماندیم
اگرنامهربان بودیم ماندیم
اگرمانند سنگ پای قزوین
برای این و آن بودیم ماندیم
اگر با هاله جان نور روزی
رفیق ِدل ستان بودیم ماندیم
برای خوش خوشان مردم خود
طرفدار چاخان بودیم ماندیم
برای مفسدان اقتصادی
اگر تنها فغان بودیم ماندیم
زن بابا برای ملت خود
مامان ِدیگران بودیم ماندیم
وبا چاوز فقط در این سه چار سال
اگر هم داستان بودیم ماندیم
اگر با پول بیت المال هر روز
به یک کشور روان بودیم ماندیم
در این مدت خلاصه هرچه بودیم
به کام دشمنان بودیم ماندیم
اگراز گنده گویی های« جاوید»
چو یک آتشفشان بودیم ماندیم

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ غزه در آتش

دیدم که پادشاهان عرب
خوراک مغز جوانان غزه را
در سه دیس کنفرانس
به پادشاه کشور یأجوج
تقدیم می کنند
آقای بی بی سی!
گویا نیوز!
بالاترین!
شما کاری کنید!
چرا کسی کاری نمی کند برای غزه
تعبیری برای خواب من زخمی
مارادونای عزیز پرتقالی!
تو کاری کن!
شیخ بدون چشم !
صاحب فتوای زمین نمی چرخد
و عکس حرام...
امیر نفت!
که با برادر ناتنی ات
عربی رقصیدی
یک غلطی کن!
خوانندگان رپ و راگ!
شما کاری کنید!
که غزه در دهان گرگ است
به پاپ ژان پل چندم مربوط نیست
به صاحبان کلیسا نه
به خادم الحرمین
به الازهر
به کبارالعلما
هرگز!
آنان برای فتوا بر علیه نماز
با دست باز
آنان فقط
برای مصرف صابون و ادکلون
مُحرم شدن
و انتخاب حلق و تقصیر
و حرمت صید حرم
آفریده شده اند
آقای اسکولاری!
تو کاری کن!
آقای چلسی!
خانم هالیوود!
شما کاری کنید!
خانم آیشواریا!
عروس آمیتاباجان عزیز!
شما کاری کنید!
و شما
ای اسب های اصیل عرب!
نه از نژاد ذوالجناح اید
نه از نژاد براق
از نژاد اینترنت اید و چت روم و آزمایشگاه
از نژاد یورو و جکوزی
سوارانتان را کشتند
و پادشاهانتان را اخته کردند
مردانگی تان را کشیدند
تا در مسابقات پرش
همچنان سواری بدهید و
رستگار شوید
که شیوخ عرب
بزغاله و وزغ را
بر شما مسلط کرد
با این همه هنوز شما
مردترید از آن سه مار
شما کاری کنید
که سازمان ملل تعطیل است!
 
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٧
تگ ها: شعر طنز


+ در باب تشکر از مدیران فیلترینگ

آه از این طرح و شیوه د مده

وای از این سایت های قفل شده

 

مثل پلهای منفجر شده اند

سایت هایی که فیلتر شده اند

 

سایت هایی که تازه تشکیل اند

 وی بسا بی دلیل ، تعطیل اند

 

چون که در متن شان، نشد پرهیز

 مثلاً از کلید واژه ((چیز))

 

ای بسا اهل علم چون  نیوتن

 بوده دنبال سرچ ((سیلیکون))

 

وی بسا دکتران معرکه اند

که به دنبال سرچ ((سکسکه))اند

 

بس که مجرای فیلتر شده تنگ

تیرشان خورده بی دلیل، به سنگ

 

وسط جست وجو مچل شده اند

از همین چیزها کچل شده اند

 

همه پرسش کنان به ناچاری

 که:((ببین، فیلترشکن داری؟))

 

واقعاً ای مخابرات عزیز

 از چه رو گیر می دهی تو به(( چیز))؟!

 

گرچه تو شهره ای به سعی و تلاش

 من بمیرم، خدا وکیلی ، باش،

 

جای این قفل و جای فیلترینگ

فکر ((نوریسپانس تو پیجینگ))

 

چون شما آمدی که وصل کنی

 نه اگر وصل شد، تو فصل کنی

 

توی این مشکلات بنیانی

از چه در بند نقش ایوانی ؟
نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها: شعر طنز


+ خواب نامه

دست از طلب ندارم تا اینقَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم
در طول روز خوابم، مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم؟
گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک¬ نظر حرامم، تا یک نظر بخوابم
هرکس به قصد کاری با کَس رَوَد به ویلا
اما مرا به ویلات یک شب ببر بخوابم
همواره وقت دیدار گل میخری برایم
یک بار هم، عزیزم! بالش بخر بخوابم
وقتی خمارِ خوابم کِی بیقرارِ عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم
گفتی: به روزگاری مهری نشسته، گفتم:
بیرون نمیتوان کرد، اما اگر بخوابم
فرقی ندارد اصلاً پهلو و تاقبازش
من حاضرم، عزیزم! حتی دمر بخوابم
وقتی که مستِ خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی(!)
آنقدر در ترافیک خوابیده ام، که دیگر
در راه می توانم مثل فنر بخوابم
از چارراه سیروس تا مولوی... که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم
من در تلاشِ خوابم، هِی بوق میزنی تو
بگذار یک دقیقه، ای بی پدر! بخوابم
حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم
در سینما همیشه وقتی که فیلمِ طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم
هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار بر باربر بخوابم
در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلّم ماست شب مثل خر بخوابم
مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم
همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم
حتی اگر کنار قرص قمر بخوابم
هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیفزود 
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم
وقتی که نیمه شب یک شعر می نویسم
صد بار می روم تا روی اثر بخوابم
تا صبح می توانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است، باید دگر بخوابم

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
تگ ها: شعر طنز


+ سخنی با خدا

ایزد رهنمای مهربان:

به نام خداوند جان و خرد                  کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                  خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر               فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست             نگارندهی بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را                     نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه                    که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد           نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی               همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست           میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی          در اندیشهی سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان               ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی              ز گفتار بیکار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه              به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود                    ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخنگاه نیست         ز هستی مر اندیشه را راه نیست

 

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٥
تگ ها: شعر طنز


+ ازدواج

وقت آن است که ما گل پسران ناز کنیم

تاقچـه بالا بگذار یم و «نــــــه» آغاز کنیم

 

مطلبی هست در این باره عیان می گویم

بشنویـــم و همــه را مُطلع از راز کنیــم

 

جمله کون و مکان در کنف همّت ماست

از خوشی بال در آورده و پــرواز کنیــم

 

نوگلان! عاشق هر عشوه و قهری نشـــــوید

جای آن است، که ناز از پی هم ساز کنیم

 

تیز باشید هلا، ای پسران دم بخـــت

موقع عقد، شروط خودمان ساز کنیـم

 

گر چه زیبا و قشنگند نگاران چون «قو»

بهر رو کم کنی ایشان به مثل«غــــاز»کنیــم

 

نهراسیـــم که شایـــد نظرش برگــردد

یا مبادا که دمی ترس ز انباز کنیم!

 

آن قدر هست که هر یک گل خود برچینیم

قبل چیدن ،همه را جمـــله ورانداز کنیـــم!

 

«مریم»و«یاسمن»و«لاله»و گل های دگر

«سوسن»و«قاصدک» و یاد«گل ناز» کنیـم!

 

رسم عاشق کشی افسانه شود در عالم

بهر معشوقه کشی ، خلق هم آواز کنیم!

 

بارها جنس مونث دلمان بشکسته است

زین سپس خون به دل دلبر طناز کنیــم

 

در جهیزیِه، ز او بنز و پروتون خواهیم

قصد یک باغچه و خانه ی دلبــــاز کنیــم!

 

سیرت خوب که شرط است در این کار، عزیز

اجتنــاب از صنــم خــانه بر انـــــداز کنیــــم

 

 گل بچـینیم ؛ مبادا که سریعـــاً گوییـــــم

«بع…له» را و همه رشتــه ی خود باز کنیــــم

 

با چنین وضعی اگر طالب همسر گشتیم

نازها بهر وی از پشــت هم آغاز کنیـــم!

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۳
تگ ها: شعر طنز


+ حافظ طنزک

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس

دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس

گفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانم

گفتم کجا روى تو گفتا خودم ندانم

گفتم بگیر فالى گفتا نمانده حالى

گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خیالى

گفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری؟

گفتا که مى سرایم شعر سپید بارى

گفتم زدولت عشق،گفتا که کودتا شد

گفتم رقیب گفتا ، او نیز کله پا شد

گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟

گفتا شده ستاره در فیلم سینمایى

گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز

گفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروز

گفتم بگو ز مویش،گفتا که مِش نموده

گفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نموده

گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون

گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون

گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش

گفتا : خرید قسطى تلوزیون به جایش

گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟

گفتا : شدست منشى در دفتر اداره

گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل

گفتا که دست خود را بر دار از سر دل

گفتم ز ساربان گو با کاروان غم ها

گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا

گفتم بگو ز محمل یا از کجاوه یا دى

گفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادى

گفتم که قاصدک کوآن باد صبح شرقى

گفتا که جاى خود را داده به فاکس برقى

گفتم بیا ز هد هد جوییم راه چاره

گفتابه جاى هد هد،دیش است وماهواره

گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟

گفتا به پست داده آورد یا نیاورد ؟

گفتم بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى

گفتا که ادکلن شد در شیشه هاى رنگى

گفتم سراغ دارى میخانه اى حسابى

گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابى

گفتم : بیا دوتایى لب تر کنیم پنهان

گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان

گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها

گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها

گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟

گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸


+ شعر طنز (در هاله ی ابهام)

الان یه شعر گفتم که شاید قشنگ نباشه ولی خوندنش خالی از لطف نیست:

پن دیوانه است در کنار خروس

                                               هست در کنار دوستانش چه لوس

خروس است قدرت ایران زمین

                                              پن بود الاغ این خروس حق آفرین

پن بی شعور الاغ نفهم

                                             بخندان مرا بیدرنگ و قشنگ

تو آدم نمی شی بی خیالش

                                           تو کردی مرا جوجه بی خیالش

پس ای پن بشنو از من این نصیحت

                                           که باید برکنی رخت از خریت

                     امیدوارم که تا پایان این سال

                     شوی عاقل شوی بالغ,بگردانم همی این مردم دلشاد

 

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱
تگ ها: شعر طنز


+ شعر های طنز

گفتم وبلاگ وبلاگ خند ه است حیفه شعر طنز توش نباشه خودمم که به درد شعر گفتن نمی خورم

پن هم اگه شلوارشو بکشه بالا خودش یه شعر طنزه برای همین از وب براتون چند تا شعر پیدا کردم

برای رعایت قوانین هم بگم شعرهای طنز(1)از عالی پیام یا همون آقای هلو هستش:

1-مستر هالو

1.1دزد و اسکندر:

من شنیدم زمان اسکندر

مردک شاخدار ویرانگر

دزد دریایی یی به دام افتاد

بعد یک جنگ سخت و پر ز خطر

گفت با او سکندر مقدون:

تو خجالت نمی کشی عنتر؟

روی کشتی سوار بر دریا

می دهی جان مردمان به هدر؟

مال آن ها به زور میگیری

به کنیزی بری زن و دختر

چون که پرخاش او فرو کش کرد

داد پاسخ که: ای امیر قدر

چون مرا هست "یک" عدد کشتی

نام من هست دزد غارتگر

ور نه گر داشتم "دوصد" کشتی

نام من بود چون تو اسکندر

فاتح و قهرمان تاریخی

نه چنین دزد بی پدر مادر

فرق من با تو در کم است و زیاد

ورنه ما هر دو مثل همدیگر

 

این حدیث از برای تو گفتم

ای که می دزدی آفتابه، اگر...

خود رها سازی این دله دزدی

روی آری به شیوه ای دیگر

رانت خواری کنی ترلیونی

می نشینی به روی چشم بشر

نام تو هست حضرت آقا

مایه ی فخر ملت و کشور

ور نه حقت بود به تو گویند

دله دزد مشنگ خاک به سر

 

 

2.1-برج آزادی یا برج میلاد نماد ایران:

گفت رندی به برج آزادی:

برج  میلاد  گوید  از  تو  سر  است

به قد و قامت و بلندایی

یک سر و گردن از تو گنده تر  است

پاسخش داد برج آزادی :

هر کسی این قیاس کرده خر است

هردو لنگش اگر چو من وا بود

به تو می گفتم آن زمان، که سر است

 

 

3.1-طرفداری در انتخابات:(با اوضاع حال مملکت ایران)

سال ها بود که من از تو طرفداریدم

ادعاهای تو و حزب تو را جاریدم

هر شب و روز شعارات تو تبلیغیدم

همره اسپره ی رنگ به دیواریدم

انتخابات که شد سنگ تو بر سینه زدم

"نه" نگفتم به تو ، با رای خودم آریدم

بر دک و پوز رقیبان تو بس مشتیدم

دل خوش از وعده ی تو سخت فداکاریدم

چشم را بستم و دربست مرید تو شدم

تو شدی کعبه و من گرد تو پرگاریدم

هر چه کردی به نظر خوب همان می آمد

هر که و هر چه به غیر از تو من انکاریدم

هر چه را گفتی و با وسوسه تبلیغیدی

همچو طوطی به پس آینه تکراریدم

هر چه آروغ زدی از سر سیری شکم

همه را آیه ی منزل شده انگاریدم

لیکن اکنون چه بگویم که نگفتن بهتر

که نه تنها نرهیدم که بتر خواریدم

گول آن باغ در سبز تو را خوردم من

از چاخانات تو من خر شده افساریدم

تا سوار خرک خویش شدی، جوریدی

زیر جور و ستمت له شده و زاریدم

بس که تو خورده ای از توبره پرواریدی

لیک من لاغر و لاجون شده بیماریدم

حالیا تا که تو را زیر کشم از خر خویش

یقه جر دادم و زوریدم و شلواریدم

 

 

 

4.1-دوزخ

آدمی می شناسم از دوزخ 

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا 

هول از آتیش دارد و من نه

دائما ذکر گوید و  تسبیح  

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری 

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود 

 گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام  

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل 

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال 

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ 

 قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز 

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره 

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد 

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ 

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک  

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد 

 بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور 

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟ 

 چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو 

سخنش نیش دارد و من نه

 

 

5.1 مملکت کنونی ایران

آن کس که بداند و بداند که بداند

   باید برود غاز به کنجی بچراند

آن کس که بداند و نداند که بداند

   بهتر برود خویش به گوری بتپاند

آن کس که نداند و بداند که نداند

   با پارتی و پول، خر خویش براند

آن کس که نداند و نداند که نداند

   در پست ریاست ابد الدهر بماند

نویسنده : خروس جنگی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳۱