گفتم غم تو دارم ...دادم نشان زبانی
گفتم چرا چنینی؟! گفتا مگر ندانی؟
پرسیدمش مگر چیست؟ گفتا: ز عاشقان نیست!!!
گفتم ولی تو عشقی! گفتا: بده بمن بیست
خندید و رو نهان کرد گفتم مده عذابم
گفتا تو خود عذابی !!!گفتم : بیا بخوابم
گفتا به نیشخندی:بینی مرا بخوابی!!!
گفتم . اسیر عشقم گفتا :پی جوابی؟!
گفتم سزایم این نیست گفتا :جهان چنین است
گفتم تو بی وفائی !!گفتا دل تو بشکست؟!
گفتم :نمانده قلبی گفتا: مگر جز این بود؟!!!
گفتم تو دل شکستی گفتا غمت همین بود!!!
ای داد از این جماعت در عاشقی چه رندند!!!
گله میـــــکرد ز مجـــــــنون لیلی -- - که شــــــــده رابطه مان ایــــــمیلی
حیف از آن رابطه ی انـــــــسانی --- که چنیــن شد که خودت می دانی
عشق وقتی بشـــود دات کامی --- حاصـــــلش نیـــــست بجز نا کامی
نازنین! خورده مگر گـرگ تو را ؟! --- برده یا "دات کام" و "دات اُرگ" تورا ؟!
بهرت ایمـــیل زدم پیشــــــــترک --- جای "Subject" نـوشتم "به درک" !!
به درک گر دل من غمگین است --- به درک گر غــم من سنگین است
به درک رابطه گر خـــــــورده تَرَک --- قطــــــع آن هم به جــهنم! به درک !
آنـقدر دلخـــــور از این ایمیــــــلم --- که به این رابطــــــــه هم بی میلم
مـرگ لیلی ، نِت و مِت را ول کن --- همه را جـای "Cancel"."OK ، " کن
OFF کن این کامپیوتر را ، جانم! --- یار من باش و ببیـــــــن من ON ام!
اگــــرت حرفی و پیغامی هست --- روی کاغذ بنــــــــویسش، با دست
نامــــــــه، یـک حــالت دیگر دارد --- خـــــط تو، لـــطف مـــــــــــــکرر دارد
خسته از Font و ز Format شده ام --- دلخــــور از گردالی @ شـده ام
کــــرد Reply به لیلی ، مجنون! --- که دلم هست از این Subject خون!
باشــه!، فــردا تلفن خواهم کرد --- هــرچه گفتی که "بکن" خواهم کرد
زود تر ، پیش تو خـــــــواهم آمد --- هی مرتب به تو ســـــــــر خواهم زد
راست گفتی تو عزیزم لــــیلی! --- دگر از مــــــن نرســـــــــــــد ایمیلی
نامه ای پســـت نمودم بــــهرت --- به امیـــــــــدی که سر آید قـــــــهرت!
نباشد مهم ورزش بانوان
که گفته است فردوسی این را عیان:
" ز نیرو بود مرد را راستی "
که او را نگویند چون ماستی!!
ز نیرو بود راستی " مرد " را
نه زن های کم زور دلسرد را!
کِشد گرچه زن، غصه و درد را
ولی هست نیرو فقط مرد را!
بیارد به زن، مشکلاتش فشار
نیاید ورا لیک نیرو به کار
عجیب است و دور است از انتظار
که نیرو نشد مرتبط با فشار!!
کند زور بازو قوی، فرد را
ز نیرو بود راستی مرد را
بزن بچه و زن اگر خواستی
ز نیرو بود مرد را راستی!
زنان را نیاید چو نیرو به کار
نباید که ورزش کنند از قرار
ندارند زین رو به سالن نیاز
برای زنان، هیچ سالن نساز!
و زن هرچه هم کرد هِی جیغ و ویغ
از او کن تو ابزار ورزش دریغ
چه غم ورزشش گر پر از کاستی ست؟
ز نیرو فقط " مرد " را راستی ست!
منم آن بچه پولداری که الان
تو می بینی مرا در این خیابان
همان هستم که شلوارم بود تنگ
لباسم هر ورش باشد به یک رنگ
به چشمم عینک Reyban گذارم
به گوشم گوشی واکمن گذارم
تو که مبهوت من هر روز بودی
مرا حتما شناسایی نمودی
پرایدم قرمز است و پاترولم زرد
دو بنزم را پدر از "آخن" آورد
دوسالی هم خودم رفتم به خارج
نوشتم اسم خود را توی کالج
و چون در تنبلی ممتاز گشتم
اروپا را که گشتم بازگشتم!
بهار مالزی را دوست دارم
زمستان سوی آلمان رهسپارم
روم گر بهر سرگرمی به پاریس
دو ویلا می خرم در"کان"و در"نیس"
اگر یک هفته در تهران بمانم
روم سوی فشم با دوستانم
تلکس و فکس من درجنب و جوش است
موبایلم نیز همواره به گوش است
خلاصه زندگی شیرین و خوب است
کجایش حاوی نقص و عیوب است؟
نمی دانم چرا بعضی ز مردم
نمی پویند راه لندن و رم؟!
اگر از غصه دنیا غمینی
سفر باید کنی حتی زمینی!
به یک جا ماندگاری حیف دارد
سفر سوی فرانسه کیف دارد!
چرا نالی ز کمبود و گرانی؟
سفر کن جان من تا می توانی!
ز بی نانی چرا هی می کنی غش؟
بخور شیرینی و پیتزا به جایش!
چرا آخر ژیان را دوست داری؟!
بخر بنزی به عنوان سواری!
چرا در شوش مسکن می گزینی؟
نداری ظرفی از پیرکس و چینی!
اتاق منزلت مانند گور است
بیا جردن، ببین اینجا چه جوراست؟!
کمی چون وقت من امروز ضیقه(!)
کنم ایجاز: هان ای بدسلیقه!
اگر از خوب و بد بی اطلاعی
بکن با بنده تشریک مساعی
بگویم تا چه چیزی برگزینی
و در دنیا کجاها را ببینی!
ولی فعلا ندارم وقت تفسیر
که پرواز هلندم می شود دیر!
اگر بار گران بودیم ماندیم
اگرنامهربان بودیم ماندیم
اگرمانند سنگ پای قزوین
برای این و آن بودیم ماندیم
اگر با هاله جان نور روزی
رفیق ِدل ستان بودیم ماندیم
برای خوش خوشان مردم خود
طرفدار چاخان بودیم ماندیم
برای مفسدان اقتصادی
اگر تنها فغان بودیم ماندیم
زن بابا برای ملت خود
مامان ِدیگران بودیم ماندیم
وبا چاوز فقط در این سه چار سال
اگر هم داستان بودیم ماندیم
اگر با پول بیت المال هر روز
به یک کشور روان بودیم ماندیم
در این مدت خلاصه هرچه بودیم
به کام دشمنان بودیم ماندیم
اگراز گنده گویی های« جاوید»
چو یک آتشفشان بودیم ماندیم
دست از طلب ندارم تا اینقَدَر بخوابم
بگشای در به رویم تا پشت در بخوابم
در طول روز خوابم، مانند جوجه چرتی
آیا شود که یک شب مثل بشر بخوابم؟
گویند روی معشوق تا یک نظر حلال است
آن یک¬ نظر حرامم، تا یک نظر بخوابم
هرکس به قصد کاری با کَس رَوَد به ویلا
اما مرا به ویلات یک شب ببر بخوابم
همواره وقت دیدار گل میخری برایم
یک بار هم، عزیزم! بالش بخر بخوابم
وقتی خمارِ خوابم کِی بیقرارِ عشقم
حتی شب عروسی من تا سحر بخوابم
گفتی: به روزگاری مهری نشسته، گفتم:
بیرون نمیتوان کرد، اما اگر بخوابم
فرقی ندارد اصلاً پهلو و تاقبازش
من حاضرم، عزیزم! حتی دمر بخوابم
وقتی که مستِ خوابم با جمله های بی ربط
در چرت و پرتِ الفاظ مانند بیت فعلی(!)
آنقدر در ترافیک خوابیده ام، که دیگر
در راه می توانم مثل فنر بخوابم
از چارراه سیروس تا مولوی... که سهل است
از بندر گناوه تا رامسر بخوابم
من در تلاشِ خوابم، هِی بوق میزنی تو
بگذار یک دقیقه، ای بی پدر! بخوابم
حتی اگر که ماشین با من کند تصادف
بعد از دو ثانیه مکث روی سپر بخوابم
در سینما همیشه وقتی که فیلمِ طنز است
ششصد نفر بخندند من یک نفر بخوابم
هر وقت بار دیدم بر دوش باربرها
گفتم که کاش چون بار بر باربر بخوابم
در طول روز وقتی چون اسب گرم کارم
حق مسلّم ماست شب مثل خر بخوابم
مگشای تربتم را بعد از وفات و منگر
تا اندرون قبرم من بیشتر بخوابم
همواره قبل خفتن دنبال قرص خوابم
حتی اگر کنار قرص قمر بخوابم
هر دکتری که رفتم جز وحشتم نیفزود
هفتاد و شش پرستار رفتند وَر به خوابم
وقتی که نیمه شب یک شعر می نویسم
صد بار می روم تا روی اثر بخوابم
تا صبح می توانم در وصف خواب گویم
نزدیک پنج صبح است، باید دگر بخوابم
ایزد رهنمای مهربان:
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای
خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر
ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهی بر شده پیکرست
به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد
خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی
ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست
خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهی سخته کی گنجد اوی
بدین آلت رای و جان و زبان ستود آفریننده را کی توان
به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی
پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود
از این پرده برتر سخنگاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست
وقت آن است که ما گل پسران ناز کنیم
تاقچـه بالا بگذار یم و «نــــــه» آغاز کنیم
مطلبی هست در این باره عیان می گویم
بشنویـــم و همــه را مُطلع از راز کنیــم
جمله کون و مکان در کنف همّت ماست
از خوشی بال در آورده و پــرواز کنیــم
نوگلان! عاشق هر عشوه و قهری نشـــــوید
جای آن است، که ناز از پی هم ساز کنیم
تیز باشید هلا، ای پسران دم بخـــت
موقع عقد، شروط خودمان ساز کنیـم
گر چه زیبا و قشنگند نگاران چون «قو»
بهر رو کم کنی ایشان به مثل«غــــاز»کنیــم
نهراسیـــم که شایـــد نظرش برگــردد
یا مبادا که دمی ترس ز انباز کنیم!
آن قدر هست که هر یک گل خود برچینیم
قبل چیدن ،همه را جمـــله ورانداز کنیـــم!
«مریم»و«یاسمن»و«لاله»و گل های دگر
«سوسن»و«قاصدک» و یاد«گل ناز» کنیـم!
رسم عاشق کشی افسانه شود در عالم
بهر معشوقه کشی ، خلق هم آواز کنیم!
بارها جنس مونث دلمان بشکسته است
زین سپس خون به دل دلبر طناز کنیــم
در جهیزیِه، ز او بنز و پروتون خواهیم
قصد یک باغچه و خانه ی دلبــــاز کنیــم!
سیرت خوب که شرط است در این کار، عزیز
اجتنــاب از صنــم خــانه بر انـــــداز کنیــــم
گل بچـینیم ؛ مبادا که سریعـــاً گوییـــــم
«بع…له» را و همه رشتــه ی خود باز کنیــــم
با چنین وضعی اگر طالب همسر گشتیم
نازها بهر وی از پشــت هم آغاز کنیـــم!
نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ توى صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ گفتا علیک جانم
گفتم کجا روى تو گفتا خودم ندانم
گفتم بگیر فالى گفتا نمانده حالى
گفتم : چگونه اى ؟ گفت در بند بى خیالى
گفتم که تازه تازه شعروغزل چه داری؟
گفتا که مى سرایم شعر سپید بارى
گفتم زدولت عشق،گفتا که کودتا شد
گفتم رقیب گفتا ، او نیز کله پا شد
گفتم کجاست لیلی؟مشغول دلربایی؟
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایى
گفتم،بگو ز خالش ، آن خال آتش افروز
گفتا عمل نموده ، دیروز یا پریروز
گفتم بگو ز مویش،گفتا که مِش نموده
گفتم بگو ز یارش ، گفتا ولش نموده
گفتم چرا،چگونه؟عاقل شدست مجنون
گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم کجاست جمشید؟جام جهان نمایش
گفتا : خرید قسطى تلوزیون به جایش
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره؟
گفتا : شدست منشى در دفتر اداره
گفتم بگو ز اهد آن رهنماى منزل
گفتا که دست خود را بر دار از سر دل
گفتم ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا آژانس دارد با تور دور دنیا
گفتم بگو ز محمل یا از کجاوه یا دى
گفتا پژو ، دوو ، بنز یا گلف نوک مدادى
گفتم که قاصدک کوآن باد صبح شرقى
گفتا که جاى خود را داده به فاکس برقى
گفتم بیا ز هد هد جوییم راه چاره
گفتابه جاى هد هد،دیش است وماهواره
گفتم سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا به پست داده آورد یا نیاورد ؟
گفتم بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى
گفتا که ادکلن شد در شیشه هاى رنگى
گفتم سراغ دارى میخانه اى حسابى
گفت آنچه بود از دم ، گشته چلوکبابى
گفتم : بیا دوتایى لب تر کنیم پنهان
گفتا نمى هراسى از چوب پاسبانان
گفتم بلند بوده موى تو آن زمان ها
گفتا به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم شما و زندان حافظ ما رو گرفتی؟
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتى
الان یه شعر گفتم که شاید قشنگ نباشه ولی خوندنش خالی از لطف نیست:
پن دیوانه است در کنار خروس
هست در کنار دوستانش چه لوس
خروس است قدرت ایران زمین
پن بود الاغ این خروس حق آفرین
پن بی شعور الاغ نفهم
بخندان مرا بیدرنگ و قشنگ
تو آدم نمی شی بی خیالش
تو کردی مرا جوجه بی خیالش
پس ای پن بشنو از من این نصیحت
که باید برکنی رخت از خریت
امیدوارم که تا پایان این سال
شوی عاقل شوی بالغ,بگردانم همی این مردم دلشاد
گفتم وبلاگ وبلاگ خند ه است حیفه شعر طنز توش نباشه خودمم که به درد شعر گفتن نمی خورم
پن هم اگه شلوارشو بکشه بالا خودش یه شعر طنزه برای همین از وب براتون چند تا شعر پیدا کردم
برای رعایت قوانین هم بگم شعرهای طنز(1)از عالی پیام یا همون آقای هلو هستش:
1-مستر هالو
1.1دزد و اسکندر:
من شنیدم زمان اسکندر
مردک شاخدار ویرانگر
دزد دریایی یی به دام افتاد
بعد یک جنگ سخت و پر ز خطر
گفت با او سکندر مقدون:
تو خجالت نمی کشی عنتر؟
روی کشتی سوار بر دریا
می دهی جان مردمان به هدر؟
مال آن ها به زور میگیری
به کنیزی بری زن و دختر
چون که پرخاش او فرو کش کرد
داد پاسخ که: ای امیر قدر
چون مرا هست "یک" عدد کشتی
نام من هست دزد غارتگر
ور نه گر داشتم "دوصد" کشتی
نام من بود چون تو اسکندر
فاتح و قهرمان تاریخی
نه چنین دزد بی پدر مادر
فرق من با تو در کم است و زیاد
ورنه ما هر دو مثل همدیگر
این حدیث از برای تو گفتم
ای که می دزدی آفتابه، اگر...
خود رها سازی این دله دزدی
روی آری به شیوه ای دیگر
رانت خواری کنی ترلیونی
می نشینی به روی چشم بشر
نام تو هست حضرت آقا
مایه ی فخر ملت و کشور
ور نه حقت بود به تو گویند
دله دزد مشنگ خاک به سر
2.1-برج آزادی یا برج میلاد نماد ایران:
گفت رندی به برج آزادی:
برج میلاد گوید از تو سر است
به قد و قامت و بلندایی
یک سر و گردن از تو گنده تر است
پاسخش داد برج آزادی :
هر کسی این قیاس کرده خر است
هردو لنگش اگر چو من وا بود
به تو می گفتم آن زمان، که سر است
3.1-طرفداری در انتخابات:(با اوضاع حال مملکت ایران)
سال ها بود که من از تو طرفداریدم
ادعاهای تو و حزب تو را جاریدم
هر شب و روز شعارات تو تبلیغیدم
همره اسپره ی رنگ به دیواریدم
انتخابات که شد سنگ تو بر سینه زدم
"نه" نگفتم به تو ، با رای خودم آریدم
بر دک و پوز رقیبان تو بس مشتیدم
دل خوش از وعده ی تو سخت فداکاریدم
چشم را بستم و دربست مرید تو شدم
تو شدی کعبه و من گرد تو پرگاریدم
هر چه کردی به نظر خوب همان می آمد
هر که و هر چه به غیر از تو من انکاریدم
هر چه را گفتی و با وسوسه تبلیغیدی
همچو طوطی به پس آینه تکراریدم
هر چه آروغ زدی از سر سیری شکم
همه را آیه ی منزل شده انگاریدم
لیکن اکنون چه بگویم که نگفتن بهتر
که نه تنها نرهیدم که بتر خواریدم
گول آن باغ در سبز تو را خوردم من
از چاخانات تو من خر شده افساریدم
تا سوار خرک خویش شدی، جوریدی
زیر جور و ستمت له شده و زاریدم
بس که تو خورده ای از توبره پرواریدی
لیک من لاغر و لاجون شده بیماریدم
حالیا تا که تو را زیر کشم از خر خویش
یقه جر دادم و زوریدم و شلواریدم
4.1-دوزخ
آدمی می شناسم از دوزخ
خوف و تشویش دارد و من نه
بس که می ترسد از عذاب خدا
هول از آتیش دارد و من نه
دائما ذکر گوید و تسبیح
در کف خویش دارد و من نه
قلبی آکنده از خدا و سری
باطن اندیش دارد و من نه
بس عجول است در رکوع و سجود
گویی او جیش دارد و من نه
تا رسد ز آسمان به او الهام
دو سه تا دیش دارد و من نه
گوئیا با خدا بُود فامیل
او که این کیش دارد و من نه
بهر ماموریت ز بیت المال
هی سفر پیش دارد و من نه
توی هر شهر از بلاد فرنگ
قوم یا خویش دارد و من نه
برنگشته از انگلیس هنوز
سفر کیش دارد و من نه
بهر حج تمتع و عمره
کوپن و فیش دارد و من نه
زندگی تخته نرد اگر باشد
او دو تا شیش دارد و من نه
پانزده تا مغازه ، یک پاساژ
توی تجریش دارد و من نه
در دزاشیب باغ و در قلهک
خانه از خویش دارد و من نه
نوزده تا عیال ، صیغه و عقد
بی کم و بیش دارد و من نه
گر چه با گرگ ها بود دمخور
ظاهر میش دارد و من نه
دانی او این همه چرا دارد ؟
چون که او ریش دارد و من نه
------------------------------
میکروفن را بگیر از هالو
سخنش نیش دارد و من نه
5.1 مملکت کنونی ایران
آن کس که بداند و بداند که بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند
آن کس که بداند و نداند که بداند
بهتر برود خویش به گوری بتپاند
آن کس که نداند و بداند که نداند
با پارتی و پول، خر خویش براند
آن کس که نداند و نداند که نداند
در پست ریاست ابد الدهر بماند