سخت ترین چیز در عالم:
حواریون به عیسى گفتند:
اى معلم خوب به ما بیاموز که سخت ترین چیزها در عالم چیست ؟
فرمود: سخت ترین چیز خشم خداوند بر بندگان است .
گفتند: به چه وسیله مى توان از خشم خداوند در امان بود؟
فرمود: به فرو بردن خشم خود
پرسیدند: منشاء خشم چیست ؟
پاسخ داد: الکبر و التجبر و المحقرة الناس
خود بزرگ بینى ، گردن کشى و تحقیر مردم
خداوند به آدم علیه السلام وحى کرد که مى خواهم در زمین دانشمندى که به وسیله آن آیین من شناسانده شود وجود داشته باشد و قرار است چنین عالمى از نسل تو باشد، لذا اسم اعظم و میراث نبوت و آنچه را که به تو آموختم و هر چه که مردم بدان احتیاج دارند، همه را به هابیل بسپار.
آدم علیه السلام نیز این فرمان خدا را انجام داد. وقتى قابیل از ماجرا باخبر شد، سخت غضبناک گشت . به نزد پدر آمد و گفت :
- پدر جان ! مگر من از هابیل بزرگتر نبودم و در منصب جانشینى شایسته تر از او نیستم ؟ آدم علیه السلام فرمود:
- فرزندم ! این کار دست من نیست ، خداوند امر نموده ، و او هر کس را بخواهد به این منصب مى رساند. اگر چه تو فرزند بزرگتر من هستى ، اما خداوند او را به این مقام انتخاب فرمود و اگر سخنانم را باور ندارى و قصد دارى یقین پیدا کنى ، هر یک از شما قربانى به پیشگاه خدا تقدیم کنید قربانى هر کدام پذیرفته شد، او لایق تر از دیگرى است .
رمز پذیرش قربانى آن بود که آتش از آسمان مى آمد، قربانى را مى سوزاند. قابیل چون کشاورز بود مقدارى گندم نامرغوب براى قربانى خویش آماده ساخت و هابیل که دامدارى داشت گوسفندى از میان گوسفندهاى چاق و فربه براى قربانى اش برگزید. در یک جا در کنار هم قرار دادند و هر کدام امیدوار بودند که در این مسابقه پیروز شوند. سرانجام قربانى هابیل قبول شد و آتش به نشانه قبولى گوسفند را سوزاند و قربانى قابیل مورد قبول واقع نشد. شیطان به نزد قابیل آمد و به وى گفت چون تو با هابیل برادر هستى ، این پیش آمد فعلا مهم نیست ، اما بعدها که از شما نسلى به وجود مى آید، فرزندان هابیل به فرزندان تو فخر خواهند فروخت و به آنان مى گویند ما فرزندان کسى هستیم که قربانى او پذیرفته شد، ولى قربانى پدرت قبول نگردید، چنانچه هابیل را بکشى ، پدرت به ناچار منصب جانشینى را به تو واگذار مى کند. پس از وسوسه شیطان (خودخواهى و حسد کار خود را کرد، عاطفه برادرى ، و ترس از خدا، و رعایت حقوق پدر و مادرى ، هیچ کدام نتوانست جلوى طوفان کینه و خودخواهى قابیل را بگیرد) بلافاصله اقدام به قتل برادرش هابیل نمود و عاقبت او را کشت !
یکى بود، یکى نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. روزى روزگارى در ولایت غربت یک پیرزنى بود به نام ?ننه قمر? و این ننه قمر از مال دنیا فقط یک دختر داشت که اسمش ?دلربا? بود و این دلربا در هفت اقلیم عالم مثل و مانندى نداشت؛ از بس که زشت و بدترکیب و بد ادا و بى کمالات بود.
یک روز که این دلربا توى خانه وردل ننه قمر نشسته بود و داشت به ناخن هایش حنا مى گذاشت، آهى کشید و رو کرد به مادرش و گفت: ?اى ننه، مى گویند ?بهار عمر باشد تا چهل سال. با این حساب، توپ سال نو را که در کنند، دختر یکى یک دانه ات، پایش را مى گذارد توى تابستان عمر. بدان و آگاه باش که من دوست دارم تابستان عمرم را در خانه ی شوهر سپرى کنم و من شنیده ام که یک دستگاهى هست که به آن مى گویند ?کامپیوتر? و در این کامپیوتر همه جور شوهر وجود دارد. یکى از این دستگاه ها برایم مى خرى یا این که چى؟?
ننه قمر ?لاحول? گفت و لبش را گاز گرفت و دلسوزانه، بنا کرد به نصیحت که: مردى که توى دستگاه عمل بیاید، شوهر بشو و مرد زندگى نیست. تازه بچه دار هم که بشوى لابد یا دارا و سارا مى زایى یا از این آدم آهنى هاى بدترکیب یا چه مى دانم پینوکیو...
وقتى ننه قمر دهانش کف کرد و قلبش گرفت و خسته شد، دلربا شروع کرد به تعریف از کامپیوتر و اینترنت و چت و این که شوهر کامپیوترى هم مثل شوهر راست راستکى است و آنقدر گفت و گفت تا ننه قمر راضى شد براى عاقبت به خیرى دخترش، سینه ریز و النگوهاى طلایش را بفروشد و براى دلربا کامپیوتر مجهز به فکس مودم اکسترنال و کارت اینترنت پرسرعت و هدست و کلى لوازم جانبى دیگر بخرد.
بارى اى برادر بدندیده و اى خواهر نوردیده، دستگاه را خریدند و آوردند گذاشتند روى کرسى و زدندش به برق و روشنش کردند. دلربا گفت: ?اى مادر، در این وقت روز، فقط بچه هاى مدرسه اى و کارمندهاى زن و بچه دار توى ادارات، مى روند در چت و تا نیمه شب خبرى از شوهر نیست.? به همین خاطر، از همان کله ی ظهر تا نیمه شب، ننه قمر نشست در پشت دستگاه و با جدیت تمام به بازى ورق گنجفه و با دل و اسپایدر پرداخت.
نیمه شب دلربا دستگاه را تحویل گرفت و وصل شد به اینترنت و یک ?آى دى? به نام ?دلربا آندرلاین تنها 437? براى خود ثبت کرد و رفت توى یکى از اتاق هاى ?یارو مسنجر?. به محض ورود، زنگ ها به افتخارش به صدا درآمدند و تا دلربا به خودش جنبید، متوجه شد که چهل _ پنجاه تا شوهر بالقوه، دورش را گرفته اند. دلربا که دید حریف این همه خواستگار مشتاق و دلداده نیست، همه ی پیغام ها را خواند و سر آخر از نام یکى از آنها خوشش آمد و با ناکام گذاشتن خیل خواستگاران سمج، با همان یکى گرم صحبت شد. در زیر متن مکالمات نوشتارى آن دو به اختصار درج مى شود:
پژمان آندرلاین توپ اند باحال: سلام. اى دلرباى زیباى شیرین کار، خوبید؟
دلربا آندرلاین تنها437: سلام. مرسى. یو خوبى؟
پژمان: مرسى + هفتاد. سین، جیم، جیم پلیز. [سین، جیم، جیم: همان A/S/L به زبان غربتى است؛ یعنى: سن؟ جنسیت؟ جا و مکان زندگى]
دلربا: هجده، دال، بوغ [یعنى هجده ساله ام، دخترم و در بالاى ولایت غربت به زندگانى اشرافى مشغولم. ترجمه و تفسیر از بنده نگارنده] یو چى؟
پژمان: من بیست و چهار، پ، بوغ. خوشبختم! [یعنى خوشوقتم.]
دلربا: لول. [یعنى حسابى لول و کیفورم. همان LOL] پس همسایه ایم.
پژمان: بله ولى من براى ادامه ی تحصیل دارم ویزا مى گیرم که بروم در جابلقا چون که هم در آنجا آزادى مى باشد و هم سى دى با کیفیت آینه آنجا هست و من همه کس و کارم (یعنى دخترخاله پسر عمه دایى مامانم) در آنجا زندگى مى کنند.
دلربا: اوکى، درک مى کنم به قول مامى: توبى اور نات توبى. راستى نگفتى چه شکلى هستى؟
پژمان: قد 185، وزن80، موخرمایى روشن و بلند، پوست سفید، چشم آبى.
دلربا: من قدم 174، وزن 60، رنگ چشمم هم یک چیزى بین آبى و سبز.
پژمان: واى خداى من... راست مى گویى؟
دلربا: وا... یعنى خیلى زشتم؟
پژمان: نه... اتفاقاً بى نظیرى. راستش نمى دانم چطور شد که همین الان، یک دفعه به من احساس ازدواج دست داد. آه اى دلرباى من، چشمان تو حرمت زمین است و یک قشنگ نازنین است...
دلربا: اى واى خدا مرا بکشد که با بیان حقیقتى ناخواسته، تیر عشق را بر قلبت نشاندم.
حالا دو تا حیران من و تو، زار و گریان من و تو...
پژمان: اى نازنین، بدجورى من خاطرخواه توام آیا حالیت مى باشد؟ تکه تکه کردى دل من را، بیا بیا بیا که خیلى مى خواهمت.
دلربا: حالا من چه خاکى به سر بریزم با این عشق پاک و معصوم؟ من مى خواهم ایوان رویا را آب پاشى کنم و امشب هرجور شده و با هر بدبختى، عکس تو را نقاشى کنم. اما تو را چه جورى بکشم چرا که وسایل نقاشى ام کم و کسر دارد و من مداد مخملى ندارم.
پژمان: اوه ماى گاد... اصلاً اى دلرباى نازنین من، بیا تا برویم از این ولایت غربت من و تو. تو دست مرا [البته بعد از جارى شدن صیغه عقد. یادآورى از بنده نگارنده] بگیر و من دامن تو را [البته بعد از جلب رضایت زوجه و خانواده او و همچنین طى مراحل قانونى. ایضاً یادآورى اخلاقى از بنده نگارنده] بگیرم. کاش هم اکنون در کنارم بودى تا... اصلاً ولش کن، الان هر چه بگوییم این یارو ?بنده نگارنده? مى خواهد وسطش پیام اخلاقى بدهد. بیا شماره تلفن مرا بنویس و تماس بگیر تا بدون مزاحم حرف هاى مان را بزنیم...
ما از این افسانه نتیجه مى گیریم که اگر جوانان را نصیحت کنیم، رازشان را به ما نمى گویند!
قصه ی ما به سر رسید، غلاغه به خونه اش نرسید
__________________________طنز سیندرلا ی ایرونی______________________
یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندگی می کرد . بیچاره سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟ سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسایده ، و بلند می گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا نبود . .... القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج کنه . رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن می خوام ..... مامانش : تو غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه زن گرفتنت چیه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم .....مامانش در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ ....... شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم می میرم ...... مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم . خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده بودند . زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا" ماه کیلویی چنده ، شده بود ونوس شایدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبیه چی شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ جلوی روش ظاهر شد ....سیندرلا گفت : سلام....... فرشته : گیریم علیک . حالا آبغوره می گیری واسه من ؟ ...... سیندرلا : نه واسه خودم می گیرم .......فرشته : بیجا می کنی ، پاشو ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سیندرلا : چشم میرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سیندرلا پا شد ، می خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین نداشت . زنگ زد به تاکسی تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود . زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم. سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی میگی برو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ، فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت : خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ .... فرشته : بعله می خوره .....سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا. بیچاره آناناس که ضربه مغزی شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به سیندرلا گفت : رانندگی بلدی؟ گواهینامه داری؟....... سیندرلا : نه ندارم ........ فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟..... سیندرلا : شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم...... فرشته : ای خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد . سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی . سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی نمیرم.....فرشته : چرا نمیری؟........ سیندرلا : آبروم می ره....... فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات بیارم ....... سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا دیدیند وای چه خبره !!!!! شکیرا اومده بود اونجا داشت آواز می خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش شد . سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم منو می گیری ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........ سیندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم شماره ی پای زنم 37 باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا خوندند : گل به سر عروس یالا ... داماد و ببوس یالا ... سیندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند و شونصد تا بچه به دنیا آوردند
_______________________داستان واقعی________________________________
کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
اگه می خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده م.
من نمی تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
با همین کفشا که من می پوشم، همین کفشایی که نه پوزه باریکه، نه صندلی گهواره ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می تونی بگی چه قدر رو پاهام وایساده م و چه قدر بار سنگین روشون جابه جا کرده م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته ی تو داره؟
هرکاری که من می کنم به زندگی گذشته م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس. از زنم گرفته تا زاریتا. از شیر مادرم گرفته تا همین لیوان آبجو، همه چی به هم ربط داره.
من ارتباط تو رو با اون یه دلاری که بهت قرض دادم، وقتی باور می کنم که تو قرضتو پس بدی. این ویرجینیا کیه دیگه؟ تا حالا چیزی ازش بهم نگفته بودی؟
ویرجینیا جاییه که من توش به دنیا اومده م. من می باس تو یه ایالتی به دنیا می اومدم که اسم یه زنه. واسه همینم از همون روز به بعد، تا الان هیچ وقت زنا آرومم نذاشته ن.
فکر می کنم تو داری لاف بیخودی می زنی! اگه همون اندازه که تو دنبال زنا پرسه می زنی، اونام دنبال تو بودن حالا نمی تونستی با خیال آسوده این جا، رو چارپایه بار بشینی. من هیچ زنی رو ندیده م که واسه خونه رفتن صدات کنه، مث زنای خیلی از اینا که این جا ولن.
بهتره جویس توهیچ باری دنبال من نگرده. این قضیه باعث انفجار بین من و زنم می شه. از اون گذشته، من اصلا خوش ندارم هیچ زنی از هیچ باری صدام کنه. این حق مخصوص یه مرده که گاهی بشینه و لبی ترکنه.
این حق مخصوص رو چه جوری به گذشته ت ربطش می دی؟
من یه بچه کوچیک که بودم، هیچ جایی واسه نشستن و فکر کردن نداشتم. من با سه تا برادر، دوتا خواهر، هفت تا پسرعمو و پسرخاله، یه خاله خونده شوهر کرده، یه عموخونده و یه نوه کشیش بزرگ شده م. خونه مون تنها چار تا اتاق داشت. هیچ وقت خدا، جایی که بشینم و بخورم حتی جایی واسه خوردن شیر قبل این کهه بچه گشنه دیگه از دستم بقاپه، نداشتم! من پسر بزرگ خونواده م نبودم. تودل بروترین بچه م نبودم. نمی دونم واسه چی هیچ کس منو دوست نداشت. واسه همینم خودمم می ترسیدم یکی رو مدت زیادی دوست داشته باشم. وقتی ام کسی رو دوست می داشتم، دیگه بزرگ شده بودم و با زنای ناجور دوست می شدم. می دونی چرا؟ واسه این که پیش از اون دوست داشتن کسی رو تمرین نکرده بودم. روی این اصل نمی تونستیم با هم کنار بیایم.
این همون وقتیه که نوشیدن رو انتخاب کردی؟
نوشیدن منو انتخاب کرد. ویسکی منو دوست داره، ولی آبجو منو دوست تر داره. ازدواج که کردم فهمیدم کهه بطری سرد، به همون خوبیهه رختخواب گرمه. مخصوصاً که بطری سرد نمی تونه حرف بزنه و یه گرم کننده رختخواب می تونه. من خوش ندارم یه زن خیلی درباره خودم با من گپ بزنه. واسه همینه که جویس رو دوستش دارم. اون همیشه خدا درباره خودش حرف می زنه.
من هنوز دارم به پاهات نیگا می کنم و قسم می خورم که اونا از زندگی ت واسه من هیچ چی رو روشن نمی کنن. پاهات یه کتاب باز نیستن که!
عیب قضیه این جاست که تو چش داری، ولی چیزی نمی بینی. این پاها، روی تموم سنگای خیابون 135 ولنوکس وایساده ن. این پاها به همه چی کمک کرده ن. از عدل پنبه بگیر، تا یه زن گشنه. این پاها ده هزار مایل تو کار کردن واسه سفیدپوستا راه رفته ن. یه ده هزارتای دیگه م واسه همراهی با سیاپوستا، راه رفته ن. این پاها کنار محرابا، میزای قمار، صفای غذاهای مفتی، بارا، قبرستونا، در آشپزخونه ها، از صفای سوپ بگیر، تا صفای نوشیدنیا، وایساده ن. پشت پنجره های شرط بندی، بیمارستانا، میزای خیرات، نرده های تأمین اجتماعی و همه جور صفای دیگه وایسادن. اگه چارتا پا داشتم، می تونستم توی صفای بیش تری ام واستم. واسه همینم هفتصد جفت کفش پاره کرده م. هشتادونه جفت کفش تنیس، دوازده جفت صندل تابستونی، به اضافه شیش جفت کفش ولگردی، پوشیده م و پاره کرده م. با پول جورابایی که همین پاها خریده ن، می شه یه کارخونه بافندگی خرید. ذرت هایی که من بریدم، می تونست تیغای یه کمباین آلمانی رو کند کنه. تاول هایی که من فراموش کرده م، می تونه همین تو رو از همین الان تا روز قیامت بگریونه. اگه قرار بود کسایی تاریخ زندگی منو بنویسن، می باس از همین پاهای من شروع می کردن.
بابا، پاهات اون قدرام فوق العاده نیستن. از اون گذشته، چیزایی که تو می گی جنبه عمومی داره. اگه راست می گی، یه چیز مخصوص از پاهات بگو که اونا رو از تموم پاهای دیگه دنیا متفاوت کنه. فقط یه چیز، اگه راست می گی!
پنجره دکون اون سفید پوستو، اون ور خیابون می بینی؟ خُب، همین پای راستم، تو شورش هارلم اونو شکونده. عدل کوبوندم وسطش. هیچ پای دیگه ای ام توی دنیا اونو نشکونده، الا همین پای راست من! تازه به محض کوبوندن با پای راستم، این پای چپم از جا کنده شد، فرارکرد و منو از مهلکه نجات داد. پای هیچ کس دیگه ای اون شب منو از دست پلیس فراری نداد، الا همین دو تا پایی که همین الان این جان. پس نگو که این پاها زندگی مخصوص به خودشونو ندارن!
خجالت آوره! این اطراف پرسه زدن و شیشه شیکوندن! واسه چی؟
واسه چی! چراشو باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگم بپرسی. اون می باس ساده لوح بوده باشه وگرنه واسه چی گذاشت که توافریقا کَت شو ببندنو واسه بردگی بفروشنش؟ واسه چی پدربزرگ پدربزرگ مو برا بردگی تربیت کنه؟ واسه چی پدر بزرگمو برابردگی تربیت کنه؟ پدرمو واسه بردگی تربیت کنه؟ پدرمم منو جوری بار بیاره که به اون پنجره نیگا کنم و با خودم بگم: این که مال من نیست، پس بوم م م م! بعد لگدمو بکوبم تو سینه ش.
این لیوان بارم مال تو نیست، واسه چی اونو نمی شکونی؟
این لیوان، آبجوی منو تو خودش نیگه می داره!
رازیتا داخل شد. کت پوست خرگوشی پنجشنبه شب خود را پوشیده بود؛ لباس پلوخوری اش را. کنار بار توقف نگرد و مستقیم به پشت و طرف اتاقک رفت.
دست ساده لوح بالا رفت و آبجو را تو خندق بلا خالی کرد. لیوان خالی به نقطه خیس قبلی خورد و روی پیشخوان بار برگشت.از روی چارپایه پایین سرید وگفت:
- می بخشی، فقط یه دقیقه.
دیگر متوقف کردنش ممکن نبود و گفتم:
وایسا ببینم! تو گفتی بعضی چیزا رو می باس از پدربزرگ پدربزرگ پدربزرگت پرسید. ولی می خوام بدونم که از مادربزرگ مادربزرگ مادربزرگت می باس چی بپرسم!
من تو بازی دادن تا اون جاهاش پیش نمی رم دیگه!
ساده لوح این را گفت و رازیتا را، در راهرو آبی پردود، تا اتاقک پشتی دنبال کرد.
_________________________دروس اخلاقی طنز___________________________
درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و میگه «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف منشی ناپدید میشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه... بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه
درس دوم: یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد
نتیجهء اخلاقی: برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی
چند تا درس دیگه هم بود ولی نشد بذارم دیگه......!!!!!
_________________________چرا مردها...؟_____________________________
چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟
به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند
2- چرا مردها همیشه خوشحالند؟
چون آدم های بی خیال فقط می خندند
3- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟
زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند
4- اگر یک مرد و یک زن با هم از یک ساختمان 10 طبقه به پایین بیفتند کدامیک زودتر به زمین میرسد؟
خانم، چرا که آقا راه را گم می کند
5- شباهت آقایون با آگهی های بازرگانی چیست؟
شما نمی توانید یک کلمه از حرف های آنها را باور کنید و هیچ چیز برای زمانی بیش از 60 ثانیه دوام نمی آورد
6- ورزش کنار دریای آقایون چیست؟
هر موقع خانمی را در بیکینی می بینند شکم هایشان را تو می دهند
7- به یک مرد با نصف مغز چه می گویند؟
با استعداد
8- فرق بین نرخ اوراق بهادار با مردها در چیست؟
نرخ اوراق بهادار رشد می کند
9- خدا بعد از خلق مرد ها چه گفت؟
من می تونم کارمو بهتر از این انجام بدم
10- 2 دلیلی که مردها به مسائل کاری خود فکر نمی کنند
1- فکری ندارند 2- کاری ندارند
11- در آمریکا به یک مرد باهوش و با استعداد چه می گویند؟
توریست
12- اگر آقایون هم باردار می شدند آنوقت
خدمات پزشکی در مغازه های خواروبار فروشی هم ارائه می شد
13- آیا شنیده اید که مردی مدال طلای المپیک را از آن خود ساخت؟
او بعدا آنرا برنز رنگ کرد
14- یک وضعیت غیر قابل کنترل چیست؟
144 مرد در یک اتاق
15- برای درست کردن پاپ کُرن به چند مرد نیاز است؟
3 تا، یک نفر ماهیتابه را بر روی گاز نگه میدارد و دو نفر دیگر گاز را تکان میدهند تا گرما به تمام سطح ماهیتابه برسد
16- آقایون لباس هایشان را چگونه دسته بندی می کنند؟
""کثیف"" و "" کثیف اما قابل پوشیدن""
17- تنها یک مرد می تواند یک ماشین ارزان قیمت 2 میلیون تومانی بخرد و
یک سیستم صوتی 4 میلیون تومانی بر روی آن نصب کند
18- زمان با ارزش مردها در کنار همسرانشان چگونه می گذرد؟
ملافه را روی سرشان می کشند و می گویند ""تو خیلی نازی عزیزم""
19- یک خانم 35 ساله به بچه دار شدن فکر می کند، یک مرد 35 ساله به چیزی فکر می کند؟
به قرار گذاشتن با بچه ها
20- شما به مردی که همه چیز دارد چه میدهید؟
زنی که به او نشان دهد چگونه می تواند از آنها استفاده کند
21- چرا عنکبوت های سیاه پس از جفت گیری، جفت خود را می کشند؟
به این خاطر که می خواهند قبل از شروع خرخر جلوی آنرا بگیرند
22- چرا مردان تنها در نیمی از زندگی خود با بحران مواجه هستند؟
زیرا آنها در تمام طول زندگی خود در دوران نوجوانی به سر می برند
23- آینده نگری یک مرد چگونه مشخص می شود؟
به جای یک بطری 2 بطری مشروب بخرد
24- رفتن به بار مجردها چه فرقی با رفتن به سیرک دارد؟
در سیرک کسی صحبت نمی کند
25- چرا مردها به دنبال خانمهایی هستند که هیچ گاه قصد ازدواج با آنها را ندارند؟
به همان دلیلی که آدمها ماشینی را دنبال می کنند که هیچ گاه نمی توانند در آن رانندگی کنند
26- شما با مرد مجردی که تصور می کند بهترین هدیه خدا نصیب او شده چه می کنید؟
او را مبادله می کنیم
27- چرا آقایون مجرد جذب خانم های با هوش می شوند؟
دو چیز مخالف نسبت به هم کشش دارند
28- شباهت آقایون با ماشین چمن زنی در چیست؟
هر دو خیلی سخت به کار می افتند، در هنگام کار سر و صدای زیاد ایجاد می کنند و حتی نیمی از وقت را هم نمی توانند به درستی کار کنند
29- فرق یک شوهر جدید با یک هاپوی جدید در چیست؟
بعد از یک سال هاپو هنوز هم از دیدن شما به هیجان می آید
30- نازکترین کتاب دنیا چه نام دارد؟
چیزهایی که مردان در مورد زنان می دانند
______________________________چرا (طنز)____________________________
حاج آقا(قاضی): خودتونو کامل معرفی کنید...
- شوهر: کاظم! برو بچز بهم میگن کاظم لب شتری! دیلپم ردی! ?? ساله!
- زن : نازیلا! لیسانس هنرهای تجسمی از دانشکده سیکتیروارد فرانسه! ?? ساله!
- حاج آقا : چه جوری با هم آشنا شدید؟
- شوهر : عرضم به حضور اَن ورت حاجی! ایشون مارو پسند کردن! مام دیدیم بد گوشتیه گرفتیمش!!!
- زن: حاج آقا می بینین چه بی چشمو روئه! حاج آقا تازه سابقه دارم هست!
- شوهر: حاجی چرت میگه! من فقط دو سال اوفتادم زندان اونم با بی گناهیه کامل!
- حاج آقا : جرمت چی بود؟
- شوهر : حاجی جرم که نمی شه بهش گفت! داش کوچیکم حرف گوش نمیکرد ... مختوع النسلش کردم !
- زن : حاج آقا می بینین چقد بی احساسه !
- حاج آقا : خواهر من شما به چه دلیلی تقاضایه طلاق کردین ؟
- زن : حاج آقا ما الان درست ? ساله که ازدواج کردیم ولی این آقا اصلا عوض نشده !
- شوهر : دهه ! بابا بکش بیرون ! حاجی بده اصالتمو از دست ندادم ؟
- حاج آقا : خواهر من شما فقط به خاطر اینکه ایشون عوض نشده میخواین طلاق بگیرین؟
- زن : حاج آقا اولش فکر میکردم درست میشه ! گفتم آدمش میکنم ! مدرنش میکنم ! حاج آقا این شوهر من نمیفهمه تمدن چیه ! نمیدونه مدرنیسم چیه!
- شوهر : بابا نموده مارو ! را به را گیر میده ! این کارو بکن ! این کارو نکن ! این لباسو بپوش !! اونو نپوش ! حاجی طاقت مام حدی داره !
- زن : حاج آقا به خدا منم تو فامیل آبرو دارم ! دوست دارم شوهرم شیک ترین لباسارو بپوشه!
- شوهر : حاجی میخوایم بریم خونه اون بابای قالپاقش !!! گیر میده میگه باید کروات بزنی ! به مولا آدم با کروات یبوست میگره ! نفسمون میات بالا ولی پایین رفتنش با شابدوالعظیمه ! حاجی ما از بچگی عادت داشتیم دو سه تا تکمه مون وا باشه !! بابا پشم سینه و این صحبتا !
- حاج آقا : خواهر من حق با ایشونه !
- زن: حاج آقا بهش میگم تو خونه زیرشلواری نپوش ! یکی میاد زشته ! حد اقل شلوارک بپوش!
- شوهر : حاجی من اصن بدون زیرشلواری خوابم نمی بره ! بابا چاردیواری اختیاری ! راستش اینجا جاش نیست ولی بابای خدا بیامرزم میگفت :
- حاج آقا : خدا بیامرزتش !
- شوهر : خدا رفتگان شمارم بیامرزه ! میگفت : سعی کن تو زندگیت دو تا چیز و ترک نکنی !! یکی سیغار ! یکی زیرشلواری ! حاجی جونم برات بگه که گیر داده خفن که سیغار نکش ! رفته برام پیپ خریته ! آخه خداییش این سوسول بازیا به ما میات ؟!!
- زن : حاج آقا شما نمیدونین من چقدر سعی کردم حرف زدن اینو درست کنم ! نشد که نشد !
- شوهر : حاجی رفته واسه من معلم خصوصی گرفته ! فارسی را درست صوبت کنیم ! دیگه روم نمیشه جولو بچه محلا سرمو بلند کنم ! حاجی خسته مونده از سر کار میام خونه به جای چایی واسه من کافی شاپ میاره ! درسته آخه ؟! حاجی از وقتی گرفتمش ?? کیلو کم کردم ! از بس که از این غذا تیتیشیا داده به خورده ما!!! لازانتیا و بیف استراگانورف و اسپاقرتی و از این آت آشغالا. حاجی هرکی یه سلیقه ای داره ! خب منم عاشق آب سیرابی با کیک تیتاپم !!!
- زن : حاج آقا یه روز نمی شه دعوا راه نندازه ! چند بار گرفتنش با وثیقه آزادش کردیم ...
- شوهر : آره ! رو زنم تعصب دارم ! کسی نیگا چپ بهش بکنه ! خشتکشو پاپیون میکنم !!!
-حاج آقا:خب شما که اینهمه با هم اختلاف فرهنگی و اقتصادی داشتین چرا با هم ازدواج کردین ؟
- زن : عاشقش بودم ! دیوونش بودم ! هنوزم هستم...
__________________________محمد ص_________________________________
ر زمانهای خیلی دور یعنی زمانی که رحمت خدا بر خلقش حضرت محمد مصطفی و علی مرتضی بودند حضرت محمد به خانه دخترشان حضرت فاطمه زهرا رفتند.
وسیله پذیرائی خرما(رطب یا خارک)بود.پیامیر و حضرت علی مشغول خوردن بودند.امام علی همه ی هسته ها را همراه هسته های پیامبر میذاشتند.در همین حین امیر المؤمنین با شوخی به پشر عم خود فرمودند:این همه هسته خرما که دال بر زیاد خوردن خرما میکند باعث دل درد شما میشود.
پیامبر خندیدند و فرمودند:نگران من نباش که دل درد بگیرم نگران دل درد کسی باش که خرما را با هسته اش می خورد....
___________________________________کلک___________________________
شخصی نقل میکرد که وقتی به شیراز رفته بودم و در خانه پیرزنی جهت اقامت وارد شدم ، ناگاه در فضای خانه دختر صاحبخانه را دیدم و یکدل نه که صد دل عاشق او شدم . نزد پیرزن رفته و شرح حال خودم را گفتم .
پیرزن گفت : این مطلب بسیار سهل و آسان است تو فقط تدارک عروسی را بگیر باقی کارها را من درست می کنم .
پس مبلغی پول از من گرفته و بعد از ساعتی جمعی از زنان و مردان را به خانه آورد ، پس ملائی به نزد من امده و من او را وکیل نمودم .
آنگاه صیغه عقد خوانده و دهان ها شیرین شد ، پس از ساعتی همه رفتند و من را که بیصبرانه منتظر ورود به حجله بودم را تنها گذاشتند .
نگاهی به دور و برم کرده و جز پیرزن کسی را ندیدم ، از او پرسیدم : پس عروس من کجاست ؟ پیرزن گفت : من عروس تو هستم و برای تو عقد شده ام ! نگاهی به او کردم ، تنی دیدم چون چوب خشک ، نه دندان داشت و نه یک موی سرش سیاه بود . مسلمان نشنود کافر نبیند . دانستم که او مرا فریب داده است .
بی درنگ بر خود مسلط شده و گفتم : الحمد الله که مقصود من انجام شد ، من تو را می خواستم و چون خجالت می کشیدم ، آن دخترک را بهانه کرده بودم .
پس با خود فکری کردم که چگونه خود را از دست آن عفریته نجات دهم ، چون می دانستم اهالی آن شهر از مرده شو بسیار می ترسند و او را در جمع خود راه نمی دهند ، آنشب را صبح کرده و بیرون آمدم .
کرباسی خریدم و بر سر بستم و سایر اسباب غسالی را فراهم آوردم و داخل خانه شدم . عروس گفت : این چه اوضاعی است ؟
گفتم : من در شهر خود مرده شوئی بودم و شنیده بودم که مرده شوی این ولایت مرده است ، به این شهر آمدم تا به این شغل مشغول بشوم و لیکن چون دست تنها بودم تو را گرفتم تا من را در شستن زن های مرده کمک کنی .
چون عروس این سخنان شنید ، نعره ای زده و بیهوش شد و همینکه بهوش آمد او را گفتم : زود باش این ادا اطوارها را دور بریز ، تو برای من بسیار خوش قدم نیز هستی ، پا شو که باید برویم چون چند مرده آورده اند که باید رفته و آنها را غسل دهیم ،من به اهالی شهرگفته ام زنها را تو و مردها را من غسل خواهیم دا د . عروس التماس و زاری کرده و گفت : از من دست بردار ، من مهر خود را به تو میبخشم و مبلغی هم به تو می دهم . من راضی نمی شدم تا آنکه به هزار معرکه من را راضی کرده ، ثروت قابل توجه ای را به من بخشید و او را طلاق گفتم !!!
نتیجه اخلاقی: مردها...! مواظب خود باشید...
_____________________قیصر________________________________________
قیصر بود. توی خیابون داشت راه می رفت که خواهرش رو با یک پسر دید. داشتند گل می گفتند و گل می شنیدند. دست کرد توی جیبش... ضامن دار زنجان نبود. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد.گذاشت رفت هیچ چیز نگفت. هزاره ی سوم بود. قیصر بود توی خیابون داشت می رفت که دید پنج تا جوان یک پیرمرد را گرفته اند زیر مشت و لگد. دِ بزن! دست کشید به گردنش. دید رگ کلفت اصلا از آنجا رفته. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد.گذاشت رفت هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر تود پیچید تو کوچه شان. شب بود. ملول بود. منگ بود. دیر وقت بود. دید یه پیره زن توی زباله ها دارد دنبال نان خشک و غذای پسمانده می گردد. دست مرد تو جیبش که کلید در بیاره دید کلید لای یه گله اسکناس پنج هزار تومانی گم شده. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد.گذاشت رفت هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر بود. توی تاکسی یه جغله بچه می گفت: مفهوم واژه ها عوض شده. برای شما وطن مفهومی داست که برایش می مردید؟! شما برای چه چیزهایی می مردید؟ برای خاک؟ قیصر دست برد توی سینه اش که مفهوم وطن را، حتی به زبان اشک و خون به او نشان بدهد. سینه اش خالی از رازهای قدیمی بود. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. از ماشین پیاده شد. گذاشت رفت هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر بود. روز تولد دخترش بود. دخترش پرید تو بغل پدر که خرج افتادی. جشن تولد دارم. چیزی نیست. چهل پنجاه تا دختر پسرن. دختره تازه 16 سالش بود. قیصر پرسید: پسرها کی هستن؟ دختر گفت: خبری نیست، دوست های دوستانم هستند. خانه را روی سرشان برداشتند. موزیک تند بود. ترکاندند. قیصر دست کشید به سبیلش. دید خون نمی چکد. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. رفت بخوابه. هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر بود. آمد خانه. پی این بود به سگش غذا بدهد. یه سگ زینتی خوشگل. از این پا کوتاه ها و مو بلندها با ده تا زیمبل و زیمبول آویزون از بدنش. یه دفعه یه گربه آمد طرفش. سگ قیصر در رفت. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد. نه به سگ نه به گربه هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر بود. شب بود. پسرش هنوز نیامده بود. دم دمای صبح آمد.صورتش تغییر کرده بود. قیصر پرسید: رفتی سلمونی؟ پسرش گفت: صد دفعه گفتم سلمونی نه! بگو موسسه زیبایی. سر میز خیلی تو نخ پسره بود. آخرش هم فهمید هرچی هست از در منطقه ی ابروست. بله. دست کاری شده بود. شبیه زنش. شبیه دخترش. نگاه کرد. نگاه کرد. نگاه کرد. چشم هایش خسته شد.گذاشت رفت بیرون هیچ چیز نگفت. هزاره سوم بود. قیصر رفت مانتو فروشی، یه مانتو کوتاه خرید. آورد خانه. گذاشت جلویش و تا آنجا که می توانست مانتو را نصیحت کرد. بیچاره مانتو از فرط خجالت آنقدر بزرگ شد که تو تن همه گریه می کرد. می خواستم مطلبم رو با امیدواری به پایان ببرم. قیصر را دیدم با موی فشن و ریش لنگری و النگوی بسته به مچ، حالا هزاره سوم رو اگه ببینم جِرش می دهم.
________________________________________________________________
این داستان نیست واقعیت است از قیمت ها ی گران جهان:
یکی بود یکی نبود
در گرانقیمت ترین کفش های دنیا موسوم به کفش سیندرلا از 565 قطعه الماس به ورن 55 قیراط استفاده شده است.
قیمت این جفت کفش ها 2 میلیون دلار برابر با 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است.
گرانقیمت ترین ست چاقو متعلق به شرکت ووستوف آلمان بوده و 1.700 دلار (1 میلیون و 500 هزار تومان) است.
گرانقیمت ترین بالش دنیا 700 دلار (600 هزار تومان) قیمت داشته و داخل آن با کرک غاز سفید پر شده است.
گرانقیمت ترین خانه دنیا در لندن واقع است. این خانه متعلق به یک تاجر هندی است.
ارزش این خانه 128 میلیون دلار و برابر 45 میلیارد تومان است.
گرانقیمت ترین تخت خواب دنیا متعلق به شرکت هیپنوس انگلستان می باشد. این تخت خواب متشکل از 5 هزار فنر است و درون آن نیز از نخ ابریشم و پشم گوسفند استفاده شده است.
رویه آن نیز از حریر میباشد.قیمت این تخت خواب 15 هزار دلار (13 میلیون تومان) است.
گرانقیمت ترین ساعت جهان چوپارد نام دارد و ساخت سوییس میباشد.این ساعت از 2000 قطعه برلیان به وزن 66 قیراط الماس ساخته شده است.
قیمت این ساعت 1میلیون و 130 هزار دلار (1میلیارد تومان) است.
گرانقیمت ترین جزیره خصوصی جهان، جزیره جیمز نام دارد. این جزیره در کانادا واقع میباشد و وسعتی حدود 3 میلیون متر مربع دارد.
قیمت این جزیره 50 میلیون دلار (43 میلیارد تومان) است.
قصه ی ما به سر رسید گرونی به آخر نرسید...؟!!!!!!١
_________________________موازی________________________________-
سرکلاس دو خط سیاه موازی روی تخته کشید!! خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!! دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی!!! در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند !
______________________نامردی ممنوع_____________________________
یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که معشوقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش.
__________________تدبیر ایرونی___________________________________
همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانکی در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شماره اش از بلندگو اعلام شد ، بلند شده و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا دارد و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری به مبلغ 5000 دلار دارد .کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیازبه قدری وثیقه دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش کرد و کلید ماشین فراری جدیدش را که دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رییس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو ، بلاخره با وام آقا موافقت کرد. آن هم فقط برای دو هفته ! کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پایین انتقال داد . خلاصه مرد پس از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت و 5000 دلار به علاوه 86/15 دلار کارمزد وام را پرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رییس بانک گفت : از این که بانک ما رو انتخاب کردید ، متشکریم.گفت ما چک کردیم و معلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ، ولی فقط من یک سوال برایم باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادید که 5000 دلار از ما وام گرفتید ؟ ایرانی یه نگاهی به کارشناس کرد و گفت : تو فقط به من بگو کجای نیویورک می توانم ماشین 250 هزار دلاری رو برای دو هفته با اطمینان خاطر و با فقط 86/15 دلار پارک کنم؟!
______________________________حکایت جالب__________________________
کشاورزی از یک مهندس، فیزیکدان و ریاضیدان خواست تا به او راه کشیدن کوچکترین حصار به دور بزرگترین زمین ممکن را بگویند.
مهندس حصار را به صورت یک دایره در آورد و اعلام کرد که این کار را به نحو احسن انجام داده است!!!
فیزیکدان حصار را به صورت یک خط در آورد و توضیح داد: فرض کنید این حصار به اندازه ای بزرگ باشد که کره زمین را دور زده و دو سر آن به هم برخورد کنند، آنگاه ما نیمی از کره زمین را حصار کشیده ایم!
ریاضیدان نگاه عاقل اندر سفیهی به دو نفر دیگر کرد و بعد با یک چوب دایره ای دور خودش کشید و گفت: فرض کنید این دایره همان حصار مورد نظر باشد و من بیرون قطعه زمین باشم، آنگاه کل کره زمین حصار کشی شده است.
_____________________________گورستان__________________________
این مطلب روی سنگ قبر یک متوفی در گورستانی در انگلستان حک شده است : زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت ، رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم .بزرگتر و عاقلتر که شدم ، کاشف به عمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم . اما آن هم استوار و تغییر ناپذیر می نمود.به سن میانسالی که رسیدم پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم ، راضی به دگرگون کردن و ایجاد تحول در نزدیک ترین افراد به خود ، یعنی خانواده ام ، شدم .اما افسوس که در مورد هیچ یک به نتیجه ای رضایتبخش نرسیدم و حالا که در بستر مرگ افتادم ، بناگاه تشخیص می دهم اگر قبل از هرکس ،خودم را تغییر داده بودم ، می توانستم به مثابه الگویی باعث خانواده ام بشوم و در سایه تشویق ، دلگرمی واندیشه خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شاید هم کسی چه می داند ، وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی !!!
_________________________نابغه___________________________________
پدری روزنامه می خواند ، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد . حوصله ی پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه ی جهان را نمایش می داد جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش گفت: "بیا! کاری برایت دارم . یک نقشه ی دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست ، بچینی؟"
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ با این تصور که پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه ی کامل برگشت.
پدر با تعجب پرسید :"مادرت به تو جغرافی یاد داده؟"
پسرک جواب داد:جغرافی دیگر چیست؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم ، دنیا را هم دوباره ساختم.
_________________________چند داستان در هم_________________________
ن دانشجوى سال دوم رشته پرستاری بودم. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟» من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟ من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟ استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
من این درس را هیچگاه فراموش نکردهام.
یک شب، حدود ساعت 5/11 بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که میبارید ایستاده بود. ماشینش خراب شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه داشت که این ماجرا در دهه 1960 و اوج تنشهاى میان سفیدپوستان و سیاهپوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاهپوست را به داخل ماشینش برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود. زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آوردهاند. یادداشتى هم همراهش بود با این مضمون: «از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم. باران نه تنها لباسهایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین لحظههاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بیشائبه به دیگران دعا میکنم.»
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر 10 سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: 50 سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : 35 سنت پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، 15 سنت براى او انعام گذاشته بود یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشهاى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر میدارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکههاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به سنگ نداشتند. سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و شانهاش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدنها و عرق ریختنهاى زیاد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را بر دوش بگیرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کیسهاى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکههاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکهها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را میدانست که بسیارى از ما نمیدانیم! «هر مانعى = فرصتى»
__________________________ایرانی__________________________________
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.
توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا